گالری عکس روستا پایگاه ازلاع رسانی روستا اپلود سنتر روستا شارژ روستا شبکه اجتماعی روستا
ارسال موضوع ارسال پاسخ
 
امتیاز موضوع:
  • 2 رأی - میانگین امتیازات: 3.5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
ادمه جبهه سال 65
نویسنده پیام
yousofrafati آفلاین
پیشکسوتان روستا
***
ارسال ها: 98
تاریخ ثبت نام: Jan 2013

اعتبار: 20
سپاس کرده: 372
374 بار سپاس شده در 83 ارسال

   
حالت: هيچکدام
ارسال: #1
ادمه جبهه سال 65
مسير اهواز :
اتوبوس ما يك يكدستگاه اتوبوس واحد بود 20نفر سوار شديم به اندازه صندلي موجود ، هوا به شدت سرد بود از لاي درها وشيشه هاي اتوبوس باد سردي وارد مي شد داخل ساكها هرچه لباس داشتيم پوشيديم تا مقداري جلو سرما را بگيرد نزديك صبح اتوبوس در يكي از روستاهاي اراك نگه داشت استخر آبي بود عده اي يخ روي آب را شكستند تا وضو بگيرند در يك منزل باز بود من به همراه دونفر ديگر در زديم وارد شديم منزلي فقيرانه بود در دوطبقه ،طبقه پايين براي نگهداري گاو وگوسفند وطبقه بالا دوسه اطاقي به چشم مي خورد پير مردي آمد بعد از سلام كردن گفتيم مي خواهيم وضو بگيريم او ما را راهنمايي كرد آب گرم آورد وضوگرفتيم داخل خانه اش نماز خوانديم بعد هم براي ما چايي ريخت .گفتيم دير مي شود دوستان منتظرند ،اصرارنمود چاي خورديم زن صاحبخانه از زير كرسي كاسه اي را بيرون آورد داخل آن گندم وشاهدانه (كنو) برشته وجود داشت جلو ما گذاشت بخوريم گفت : بايد برداريد و صدام را لعنت مي كرد وبراي رزمندگان دعا مي نمود. مقداري كنو برداشتيم واز آن خانواده صميمي خداحافظي نموديم ،بيرون آمديم ماشين منتظر بود .تعدادي از بچه ها داخل حمام روستا وضو گرفته بودند .ماشين به مقصد اهواز حركت كرد خورشيد سر از افق بيرون آورد وهوا به تدريج گرم شد از شهرها گذشتيم براي نهار ونماز در انديمشك توقف كرد. در اهواز وارد پادگان شهيد هاشمي نژاد شديم در آنجا به ما گفتند بايد به موقعيت شهيد برونسي برويد. ناچار برگشتيم . اين قرارگاه در نزديكي راه آهن وجاده ،حدود 20كيلومتري اهواز قرارداشت كه به نام سردار رشيد عبدالحسين برونسي فرمانده لشكر 5 نصر كه در عمليات بدر سال 1363 به شهادت رسيده بودنامگذاري شده بود. سطح قرارگاه پوشيده از درختان ودرختچه هاي جنگلي بود وبه دليل وضعيت استراتژيكي و امنيت بيشتر از ذيد هواپيما انتخاب شده بود .وقتي در اينجا پياده شديم برادراني كه با قطار آمده بودند آمدند ومارا به طرف چادرهاي بچه هاي گناباد راهنمايي كردند.
قرارگاه شهيد برونسي :
آقايان محمدرضا اسكندري (سقي)و غلامي (مند) ورحيم نيا وناصر دانا (گناباد)و بچه هاي زيبد وشيرزآباد وسقي وزيرجان و....آنجا بودند چند لحظه بعد آقاي خرمشاهي آمد واعلام كرد هر كس چندين بار به جبهه آمده ودر عملياتهاي مختلف شركت كرده بيايد تا برويم به گردان ما در لشكر ويژه شهدا .آقايان نبي الله صابري از شيرازآباد ،حسين حسين پور از زيرجان ، ابوالقاسم سلماني ،عليرضا عجم ، حسن دهقان، خانيكي ، علي عجم (حسين) از زيبد با ايشان رفتند اسم مرا هم خواند ولي نرفتم طولي نكشيد كه برگشت وبه من گفت بيا برويم . گفتم شما اين نيروها را كجا مي بريد ؟ گفت گردان ما نيرو كم دارد مي خواهم از نيروهاي ورزيده تكميل كنم ، مي رويم گردان امام صادق (ع) همه آنها بچه هاي گناباد هستند .گفتم من آمده ام براي ديدباني به گردان پياده نمي آيم چند نفر ديگر را با خود برد .
امروز شنبه65/9/15 هواپيماهاي عراق چندين بار به شهر ها تجاوز نمودند واهواز واطراف آن را بمباران كردند . اين خلبانان ترسو كه قدرت جنگيدن در جبهه هارا ندارند بمبهاي خود را برسر مردم بي دفاع شهر ها مي ريزند حدود 50نقطه از شهر اهواز را مورد هدف بمب قرار دادند يك مدرسه را ويران نمودند چندين دستگاه اتوبوس ، سواري خانه هاي مسكوني ، و... نابود شدند عده اي شهيد وتعداد زيادي مجروح گشتند..
روز يكشنبه 16 آذر همه بچه ها را جهت سازماندهي جمع كردند . وسايل خود را بر داشتيم واز چادر خداحافظي كرديم. راه افتاديم از ميان درختان جنگلي گذشتيم در يك محوطه دره مانندي جمع شديم بعد از نوحه خواني ومداحي سازماندهي شروع شد.نيازها را مي خواندند هركس نسبت به تخصص خودش بلند
مي شد وبه قسمت مربوطه مي رفت .آقاي يوسفي جهت نانوايي ،آقاي موسي نسايي وحسن رضائيان از زيرجان براي رانندگي .ومن هم نيپ الحديد را انتخاب كردم . بعد از نيم ساعتي اتوبوس آمد وهر كس به محل قرارگاه خودش رهسپار شد .ومن هم بعد از يك سال ونيم وارد پادگان ثامن الائمه نزديكي حميديه شدم.
حميد يه:
وارد پادگان شديم مارابردند داخل مسجد بعد از نماز ونهار سازماندهي نهايي شروع شد براي ديد باني 10 نفر نياز داشتند از داوطلبين خواستند بلند شوند . من به همراه آقاي زرنوخي از گناباد ، آقايان جمشيد انگيزه و يحيي عسلي كارمندان بنياد ازمشهد آقاي طيب اقبالي معلم از بزقان نيشابور ، آقاي محمد حسن بلندي كارمندآموزش وپرورش ناحيه1 مشهد آقاي حسن ترك زاده كارمند حرم مطهر آقاي محمدعلي لعل بذري از اسفراين وآقاي سيدحسين ترابي از مشهد وآقاي عباس علي محمودي از درگز از دانشجويان تربيت معلم بلند شديم همگي همراه آقاي محمد توكلي فرمانده ديدباني به طرف آسايشگاه براه افتاديم . وقتي وارد آسايشگاه شدم آقاي وحيد توكلي كه بچه اسفراين بود راشناختم .در اعزام قبلي وحيد در همين پادگان ودر واحد ديدباني مشغول خدمت سربازي بود اوبه عنوان بسيجي به جبهه آمده وچون دوران مشموليتش رسيده بود در همينجا مانده بود. همراه او عكس هايي هم گرفته بودم حال واحوالي كرديم وياد گذشته زنده شد گفتم وحيد كي آمده اي ؟ گفت: از همان زمان من اينجايم سربازييم تمام شد در اينجا ماندم در اين چند سال تجربه زيادي كسب كرده بود جزء افراد درجه يك ديدباني محسوب مي شد.
آسايشگاه ديدباني فروردين 64 نفر اولي ازسمت راست كه چشمش بسته است
وحيد توكلي مي باشد. من ورضا حسين پور با لباس پلنگي درگوشه سفره )
براي مشاهده عكس روي لينك كليك كنيد
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.


پادگان ثامن الائمه كه تمامي نيروهاي آن خراساني بودند سمت چپ جاده اهواز به حميديه 2كيلومتر مانده به شهر حميديه واقع شده . پادگان نسبت به يكسال ونيم گذشته تغييراتي كرده بود تعداد نيروها بيشتر شده ديگر از توالت هاي صحرايي خبري نبود بلكه دستشويي ها راه اندازي شده مسجد برق كشي شده ولي هنوز حمام اصلي 125 دوش آن تكميل نشده اطراف پادگان محكمتر شده وكنترل شديد تر گرديده در اين پادگان علاوه برتيپ الحديد ، واحدهاي يگان دريايي ، توپخانه ، مخابرات ،تخريب واطلاعات مستقربودند.
تيپ الحديد شامل گردان ديدباني ، واحد 107 (ميني كاتيوشا) ،خمپاره هاي 81،120و82 وگردان رعد وتفنگ 106 وموشك تاو و ماليوتكا وگردان خمپاره 60 وآرپي جي 11 بود .
آسايشگاه ما ونيروهاي 107 در يك ساختمان مقابل يكديگر قرار داشت. محل استقرار ما 46 تخت داشت ولي تعدادما بيشتر از تخت ها بود لاجرم عده اي روي زمين مي خوابيدند .به ما تازه واردها تخت دادند و بعد كه متوجه شديم برادران تختهاي خودشان را به ما داده اند وما را شرمنده نمودند
روز بعد اولين روز كاري ما شروع شدبعد از نماز صبح برنامه صبحگاه بعد ورزش ونرمش بعد صبحانه .
بعد از صرف صبحانه ،كلاس عقيدتي توسط حاجي آقاي ضرابي استاد دانشگاه الهيات شيراز شروع شد از ساعت 8:15 تا9:15 و كلاس آموزش ديدباني توسط برادر محمد توكلي فرمانده مان كه پاسدار رسمي وبچه مشهد متاهل داراي يك فرزند بود اين كلاس از ساعت 9:30 تا 11:30 ادامه داشت . بعد از ظهر هم ازساعت 3 تا 4:30 اين كلاس ادامه داشت.برنامه بعدي دوره قرائت قرآن داخل آسايشگاه ، وقت ما كاملا پر بود .روز دوم همين برنامه ها تكرار شد.
درجستجوي همشهريها :
امروز چهارشنبه 65/9/19 بعد از كلاس ديدباني 4 ساعت مرخصي گرفتم تا نامه هايي كه براي آقايان مهدي نجار وحسين بشكار آورده بودم به آنها برسانم آنها درتيپ ويژه شهدا خدمت مي كردندكه به تازگي از غرب به جبهه جنوب آمده بودند. بعد از پرس وجو متوجه شدم اين تيپ در موقعيت شهيد بروجردي مستقر شده اند .از پادگان بيرون آمدم وبا ميني بوس هاي حميديه به اهواز رفتم سر جاده اهواز انديمشك.پياده شدم بعد از نيم ساعت يك لنكروس آمد نگه داشت سوار شدم تا نيمه راه بيشتر بامسير من يكي نبود لذا پياده شدم بعد از 15 دقيقه انتظار ماشيني توقف كرد سوار شدم يكي از برادران ارتشي بود چند كيلومتر بعد چشمم به تابلو موقعيت شهيد بروجردي افتاد از راننده تشكر كردم و پياده شدم . منتظر ايستادم تا كسي را ببينم بپرسم تا قرارگاه چقدر راه است آيا مي توان پياده رفت .يا اينكه بايد ماشين پيدا كنم .بعد از چند لحظه ماشيني ايستاد و مرا صدا زذ. رفتم جلو آقاي قربان دري از روستاي سقي بود كه پشت لنكروس نشسته بود وظرفهاي غذا درعقب ماشين به چشم مي خورد. حال واحوالي نموديم گفت مي روم اهواز غذا بيارم راننده تداركات بود. پرسيدم تا شهيد بروجردي چقدر فاصله است ؟ گفت : 10- 15 كيلومتري مي شود. لذا كنار جاده فرعي ايستادم يك ماشين آمد سوار شدم . جاده اي خاكي وپر از دست اندازبود در ابتداي جاده روستاي الباچي قرارداشت .بعد از حدود 14 كيلومتر به موقعيت شهيد غلامي رسيديم حدود 3كيلومتر بعد موقعيت شهيد بروجردي واقع بود از راننده خداحافظي كردم .نامه ها را بيرون آوردم تنها آدرس آن يك شماره كدپستي بودلذا براي اينكه بدانم اين شماره مربوط به چه گرداني است شروع به پرس وجو كردم از هركس مي پرسيدم جواب منفي بود لذا تصميم گرفتم تعاون لشكر را پيدا كنم . ساعت 12:30 بود كنار يك چادر داشتند نهار مي گرفتند گفتم مهمان نمي خواهيد گفتند بفرما داخل . رفتم داخل چادر8 نفر ازبرادران ش.م.ر(گروه مبارزه با مواد شيميايي- ميكروبي – راديو اكتيو ) بودند نهار را با آنان صرف كردم آدرس تعاون لشكر را پرسيدم واز آنان خداحافظي كردم چادرها بين درختان جنگلي برپا شده بود با فاصله زياد به همين خاطر منطقه وسيعي را پوشانده بود جهت پيدا كردن چادر تعاون راه افتادم از ميدان صبحگاه گذشتم جلوتر رفتم تابلو كوچك تعاون را ديدم به طرف چادر رفتم دونفر داخل چادر نشسته بودند بعد ازسلام كد پستي را گفتم دفتري در آوردند وگفتند اين كد مربوط به گردان امام صادق (ع)است.كه اينجا نيستند بناچادربه چادرتبليغات رفتم واز طريق بلندگو آقايان نجار وبشكار را صدا زدند .نيم ساعتي منتظر ايستادم خبري نشد رفتم ونامه ها را به تعاون دادم وگفتم خودتان زحمتش را بكشيد خدا حافظي نموده جهت رفتن به حميديه ، داشتم از قرارگاه خارج مي شدم كه آقاي كامراني راديدم او را از قبل مي شناختم پاسدار رسمي بود از قصبه شهر ، بعد از احوالپرسي سراغ گردان را گرفتم .گفت به طرف خط (خط مقدم) رفته اند گفتم شما فرمانده گردان امام صادق هستيد جواب مثبت بود موضوع نامه ها را گفتم .گفت بدهيد تا برايشان ببرم .فورا برگشتم نامه هارا از تعاون گرفتم وبه برادركامراني دادم.او مشغول بار زدن ميله هاي چادر بود من هم از فرصت استفاده كردم و نمازم را خواندم .پير مردي چاي آورد كه ايشان پدر آقاي كامراني بود كه همراه پسرش به جبهه آمده بود بعد از صرف چاي از آنان خداحافظي كردم وبا يك ماشين تا پليس راه اهواز آمدم در آنجا منتظر ماشين بودم كه بعد از چند لحظه نيساني نگه داشت رفتم جلو آقاي غلامي مسئول روابط عمومي آموزش وپرورش گناباد بود به همراه آقاي قدبائي كه قبلا مسئول بسيج گناباد بود بعد از حال واحوال سوار شدم آقاي قدبايي در اينجا مسئول واحد بسيج لشكر پنج نصر بود وآقاي غلامي هم با ايشان كار مي كرد. ما به طرف لشكر 92 زرهي اهواز رفتيم كه محل استقرار واحدهاي اداري وپشتيباني تيپ ها ولشكر هاي خراسان بود جلو پادگان من پياده شدم واز آنان خداحافظي نمودم
بوسيله يك ماشين تا فلكه ساعت اهواز رفتم واز آنجا پياده بطرف كارون واز روي پل گذشتم بعد از يكسال ونيم كه دومرتبه شهر را مي ديدم چندان فرقي نكرده بود رود كارون همچون گذشته ساكت وآرام در جريان بود مرغهاي ماهيخوار، لك لك ،حواصيل در اطراف آن مشغول گشت زني بودند عده اي هم با قايق هاي موتوري روي آب پرسه مي زدند واز آنجا وارد خيابان نادري شدم دنبال يك عدد ساك بزرگ مي گشتم ساك فروشي به چشم نمي خورد لذا رفتم به خيابان امام ويكعدد ساك چرخدار به قيمت 190 تومان خريدم واز همانجا برگشتم چون مرخصي ام نه تنها تمام شده بود بلكه چند ساعتي هم گذشته بود از چهار راه نادري با ميني بوسهاي كرايه اي تا سه راه خرمشهر واز آنجا هم با ميني بوسهاي حميديه به پادگان برگشتم .

آنان كه مي دانند رنج مي برند و آنان كه نمي دانند رنج مي دهند.
04-08-2013 07:14 PM
یافتن همه ی ارسالهای این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط: حسن رجبی ، جواد قاسمی ، حمید محمدپور ، هادی ، داوودقنبری ، علی رضایی ، مهدی قاسمی ، علی ، حسین محمدپور
علی رضایی آفلاین
پیشکسوتان روستا
***
ارسال ها: 134
تاریخ ثبت نام: Mar 2013

اعتبار: 29
سپاس کرده: 723
432 بار سپاس شده در 123 ارسال

     
حالت: هيچکدام
ارسال: #2
RE: ادمه جبهه سال 65
جناب آقای رفعتی ؛ ازشما تشکرمی کنم بخاطر انتشار خاطرات تان از روزهای دفاع مقدس . قلم شیوا ونثر رسای شما یاد آن دوران مقدس را درخاطره ها زنده می کند و رایحه عشق ، صفا ، وقا ،صمیمیت ،پاکی ، صداقت ، یک رنگی ، مردانگی ، شجاعت ، ازخودگذشتگی ، ایثار و فداکاری و ... را که خاص آن روزگار بود به مشام می رساند . و نسل دوم و سوم انقلاب را با روحیات و آرزوهای شهدا ، جانبازان و رزمندگان آشنا می کند. که بدانند امنیت امروز به آسانی بدست نیامده و باهمدلی هنوزهم می توان صفات ایثارگران آن روز را دراذهان نسل امروز زنده کرد. به امید آن روز ویاد آن دوران بخیر. لطفا" به انتشار خاطرات خود ادامه دهید. زنده وپایدارباشید.

ما در این خاک ، در این مزرعه پاک ، به جز مهر به جز عشق ، دگر بذر نکاریم .
04-09-2013 10:49 PM
یافتن همه ی ارسالهای این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط: حسن رجبی ، هادی ، مهدی قاسمی ، داوودقنبری ، حمید محمدپور ، علی
yousofrafati آفلاین
پیشکسوتان روستا
***
ارسال ها: 98
تاریخ ثبت نام: Jan 2013

اعتبار: 20
سپاس کرده: 372
374 بار سپاس شده در 83 ارسال

   
حالت: هيچکدام
ارسال: #3
RE: ادمه جبهه سال 65
باسلام خدمت شما علي آقا شما لطف دارين نوشته هاي من درخور تقدير نمي باشد فقط مي خواستم يادي نمايم از آن دوران وآن مردان بي ادعا كه از زرق وبرق دنيا دل بريده وبراي نجات ميهن واسلام صميمانه وبا جان ودل خدمت مي كردند وهيچوقت از نام شهدا براي رسيدن به مقامهاي دنيوي ومستحكم كردن پست ومقام خود از شهدا وجانبازان مايه نمي گذاشتند بلكه هركس در هر پست ومقامي بود فقط صادقانه خدمت مي كرد شما خوب يادتان است از بچه هاي جهاد سازندگي وهيئت هاي واگذاري زمين كه اكثرشان دانشجو بودند وبدون هيچ چشم داشتي وبدون هيچ توقع مادي در روستاها در برداشت محصول كمك مي كردند در همه جا صفا وصميميت موج مي زد چه درجبهه چه در پشت جبهه همه يكدل و يكرنگ بدون هيچ چشم داشتي خدمت مي كردند سرتان را درد نياورم .به اميد رسيدن روزهاي خوش گذشته .

آنان كه مي دانند رنج مي برند و آنان كه نمي دانند رنج مي دهند.
04-10-2013 11:46 AM
یافتن همه ی ارسالهای این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط: داوودقنبری ، حمید محمدپور ، مهدی قاسمی ، حسن رجبی ، علی رضایی
ارسال موضوع ارسال پاسخ


ابزار موضوع:
لينک موضوع :
bb کد ارسال :
کد html ارسال :
مشاهده نسخه قابل چاپ ارسال این موضوع به یک دوست مشترک شدن در این موضوع

پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع:
تماس با ماپایگاه اطلاع رسانی روستای روچیبازگشت به بالاحالت آرشیوپیوند سایتی آر اس اس