انجمن گفتگوی  روستای روچی
ادامه جبهه 65 (3) - نسخه قابل چاپ

+- انجمن گفتگوی روستای روچی (http://anjoman.roochi.ir)
+-- انجمن: انجمن های مربوط به مسائل روستا (/forumdisplay.php?fid=3)
+--- انجمن: انجمن خاطرات وعکسهای شما از روستا (/forumdisplay.php?fid=12)
+---- انجمن: خاطرات (/forumdisplay.php?fid=13)
+---- موضوع: ادامه جبهه 65 (3) (/showthread.php?tid=1444)



ادامه جبهه 65 (3) - yousofrafati - 04-10-2013 12:48 PM

ادامه آموزش :
ساعت 6 بعد از ظهر بود. شب به مشهد زنگ زدم وبا برادرم علي صحبت كردم . وموقيت خود را گفتم اوگفت تلويزيون دارد خرابيهاي شهر اهواز را نشان ميدهد كه توسط هواپيماهاي دشمن بمباران شده روز بعد كلاس ها وبرنامه ها ادامه يافت . به آقاي علي رضايي در گناباد تماس گرفتم از اخبار روچي پرسيدم خبر تازه اي نداشت . آن روز خبر شهادت برادر مجيد كريمي از جزيره مجنون رسيد برايش در آسايشگاه ديدباني مجلس گرفتند وبرادرحاجي آقاي مهدي پور سخنراني نمودودر آخر شيريني پخش شد. شهيد كريمي به همراه برادر محسن محمد زاده و يك برادرارتشي داخل ديدگاه (سنگر ديدباني) بوده اند كه توسط خمپاره 120سنگرشان هدف قرار مي گيرد وكريمي وبرادر ارتشي درجا شهيد مي شوند ومحمد زاده كه به شدت زخمي مي شود به عقب منتقل مي كنند روز بعد خبر شهادت محمد زاده بدستمان رسيد برادرطوسي هم بيرون سنگر بوده موج اورا مي گيرد براي شهيد محمدزاده مراسم برگزار شد . آقاي طوسي بعد از سه روز ازبيمارستان مرخص شد وبه جمع ما پيوست .آموزش ادامه داشت در اين چند روز برادران جواد شاهين فر وعباس حاتمي هردومحصل ، ازبجنورد. آقا محمدي دانشجوي تربيت معلم بجنورد و محمدعلي گلابي كارمند فرمانداري مشهد به جمع ما پيوستند. برادران ديدباني كه قبل ازمن آمده بودند سرشار از معنويت واخلاص بودند آنها نمي گذاشتند هيچگونه كاري ازقبيل نظافت آسايشگاه ، شستن ظروف گرفتن غذا، آماده نمودن چاي وغيره را انجام دهيم هر موقع براي كمك مي رفتم مي گفتند ما نذر كرده ايم اين كارها را ما جند نفر انجام دهيم از آنها به عنوان خادم الحسين نام مي بردند. اكثر افراد دانشجو بودن كه درس ودانشگاه دنيايي را رها كرده وارد دانشگاه معنوي شده بودند وقتي اين روحيه وفروتني را مي ديدم برحال خودم غبطه مي خوردم مخصوصا زماني كه متوجه مي شدم عده بسياري از اين عزيزان بيش از هفت هشت بار به جبهه آمده وبارها مجروح شده اند ويا عده اي كه چندين ماه درجبهه بوده واز مرخصي اسحقاقي خودشان استفاده نكرده ودرجبهه مانده اند درخودم احساس شرم مي كردم كه چقدر من از اينها عقب مانده ام .
برنامه آموزش تا روز سه شنبه 9/25 ادامه داشت .
ميدان تير:
روز چهارشنبه وارد ميدان تير شديم ميدان تير مربوط به تيپ 3 زرهي لشكر 92 اهواز بود كه در دشت آزادگان نرسيده به رود كرخه واقع شده بود در اين ميدان عده اي با تفنگ 106(توپي كه روي جيپ سوار مي شود ولي چون مستقيم زن است به آن تفنگ اطلاق مي گردد) وآرپي جي7 درحال تيراندازي بودند.( من دردوران سربازي با اين تفنگ وانواع خمپاره ها در پادگان شيراز سال 1354 كار كرده بودم ) سلاح هاي ما قبضه هاي 81و120و107 بود بعد از صرف نهار وقرائت نماز به گروه هاي 6 نفره تقسيم شديم . هرگروه به يك ديدگاه رفت .وظيفه يك ديدبان دردرجه اول تعيين مسافت و تعيين گراي محل ديدباني تا محل استقرار قبضه اي كه با آن كار ميكند ميباشد كه براي تعيين گرا ومسافت توسط ديد مستقيم وقطب نما انجام مي شود واگر وضعيت ديدبان طوري باشد كه امكان ديدن محل قبضه ها وجود ندارد با استفاده از نقشه وكروكي هاي ذقيق اين كار را انجام مي دهد كه در اينصورت ابتدا بايد نقشه را با زمين تطبيق دهد سپس محل استقرار سنگر ديدباني خودش را روي نقشه مشخص نمايدو محل استقرار قبضه راهم همينطور وبا استفاده از مقياس نقشه مسافت وبا استفاده از قطب نما گراي فبضه را مشخص واين اطلاعات را به توپچي ويا كسانيكه با قبضه كار ميكنند توسط بيسيم گزارش دهد سپس هدف مورد نظر را شناسايي مي نمايد كه اين كار مي بايست در شب انجام شود زماني كه گلوله دشمن از پشت موانع (تپه يا كوه يا خاكريز ) شليك مي شود به محض ديدن آتش شليك گراي شليك را باقطب نما ثبت (با بستن درقطب نما ، قطب نما قفل مي شودوبعد در زمان مناسب گراي مربوطه خوانده مي شود ) وهمزمان بلافاصله دكمه كرونومتر را فشارداده ، وبه محض شنيدن صداي شليك آنرا متوقف مي نمايد فاصله زماني بين ديدن نور شليك وشنيدن صداي شليك آن را در330 (سرعت صوت ) ضرب واين فاصله را محاسبه ،سپس گراي خود تا موضع دشمن ومسافت را به توپچي گزارش مي نمايد توپچي با استفاده از اين اطلاعات ودستگاه زاويه ياب ، گرا وفاصله مستقيم قبضه خودش راتا موضع دشمن بدست مي آورد . سپس ديدبان دستور اجراي آتش مي نمايد تا توپچي يك گلوله شليك نمايد ديدبان در اين مرحله بايد محل دقيق فرود آمدن گلوله را با چشم مستقيم (در صورت نزديك بودن موضع) ويا بادوربين مشاهده نمايد اگر گلوله دقيقا به هدف خورد يك اسم به نام ثبتي مثلا 101 انتخاب وبه توپچي مي گويد اين تنظيمات راكه شليك نمودي به نام 101 ثبت نما .توپچي تنظيمات مربوطه را با نوع گلوله وشماره قبضه ثبت مي نمايد اگر گلوله به هدف نخورد ديدبان تصحيحات مي دهد مثلا 50متر اضافه يا 20در جه به چپ و......تا زمانيكه گلوله به هدف اصابت نمايد معمولا يك ديدبان باهر تعداد قبضه كه كار مي كند براي هركدام چندين ثبتي از مواضع مختلف دشمن ايجاد مي كند تا در مواقع لزوم بتواند از همه اين قبضه ها ( خمپاره ، توپخانه ، كاتيوشا و...) استفاه نمايد آن روز تا شب كار ما همين بود.
شب را داخل ذاقه مهمات گذرانديم سرشب عده اي داخل يك بشكه آتش افروختندوآن را درون ذاقه براي گرم نمودن ، قرار دادند دود سراسر ذاقه را گرفته بود به خاطر همن شام را كه عدسي بود روي پشت بام ذاقه صرف نموديم . ساعت 5/2 نصف شب بيدار باش زدند بلند شديم روانه ديدگاه وتا ساعت 5 صبح مشغول گرفتن گراي ديد شليك ومسافت وگراي انفجارو ...بوديم بعداز نماز وصبحانه مجددا تمرينات شروع شد تا ظهر ادامه داشت .بعداز ظهر به پادگان برگشتيم . شب اسامي من وچند نفر ديگررا خواندند واعلام نمودند آماده شويد مي خواهيم برويم خط. وسايلم را آماده كردم ساك را تحويل تعاون دادم .شب كلاس ش.م.ر ونحوه ماسك گزاري عملي واقدامات مبارزه با اين مواد واستفاده از آمپول آتروپين درصورت لزوم برگزارشد.
جزيره مجنون (1):
ساعت 10شب ميني بوس ها آمدند از برادران خداحافظي كرديم وبه طرف جزيره مجنون راه افتاديم . ازشهرهاي سوسنگرد وهويزه گذشتيم ساعت 12:30 شب به قرارگاه ادوات ( واحد هاي خمپاره وتوپخانه وكاتيوشا ) رسيديم .جزيره مجنون در غرب هويزه واقع شده كه جزيره ايست وسيع پوشيده از ني هاي بلند با ارتفاع متوسط آب 1/5 متر كه نيروهاي جهاد با ريختن خاك وشن روي آن ، جاده و قرارگاه ايجاد كرده بودند (.من درسال 64كه اينجا بودم آقاي ابراهيم ميرگنابادي مدت 20 روز در ارديبهشت ماه در اين منطقه با كمپرسي خودش ، از رودخانه شن مي آورد كه من دوبار به ديدنش رفته بودم وبعد هم ترخيصي ام را گرفتم وبا نامبرده با همان ماشينش به روچي برگشتيم . ) در قرارگاه ادوات جا براي خوابيدن نبود لذا به موقعيت شهيد فاضل رفتيم در آنجاسنگري بتوني پيش ساخته بود سنگري بود محكم برق هم داشت كه توسط يك موتور ديزلي تامين مي شد.سنگر پهلويي ما تبليغات بود پت كوچكي بود . به اين قرارگاه ها ويا بهتربگويم خشكي كه داخل جزيره ايجادكرده بودند پت مي گفتند. دراين پت واحد مخابرات ، يگان دريايي ، تطبيق آتش وستاد فرماندهي وجود داشت .روز بعد با آقاي تنورمال بچه بجستان آشناشدم كه راننده ستاد بود.همچنين با آقاي طليعت پناه بچه حاجي آبادنوكر گناباد كه دريگان دريايي مكانيك قايق هابود.
روز سوم آقاي سيدعباس احمدي پاسدار اهل قاين مسئول تطبيق آتش گفت 3 نفر داوطلب مي خواهم تا امشب در دكل نگهباني بدهندمن به همراه مجيد پورملائكه ومحمدحسن بلندي برخاستيم و غذاي بچه هاي دكل را گرفتيم وسوار قايق موتوري شديم ملوان ويك نفر مكانيك هم بودند حدود 1000 متري در آبها پيش رفتيم كه قايق بر اثر نقص فني خاموش شد آن را روشن نمودند كه ايندفعه آتش گرفت آب ريختند وآتش محفظه موتور را خاموش نمودند هوا كم كم داشت تاريك مي شد وسط ني ها مانده بوديم پارو هم نداشتيم بناچار بايد صبر مي كرديم تا نيرو برسد طولي نكشيد صداي قايقي بگوشمان رسيد علامت داديم بايستد ولي با سرعت گذشت بعد از چند دقيقه همان قايق آمد گفت مجروح داشتم نمي توانستم اينجا بايستم سوار قايق شديم و بطرف دكل راه افتاديم با سرعت زياد آبها را مي شكافت وجلو مي رفت تا به دكل ديدباني رسيديم .آقايان عباس حاتمي – جواد شاهين فر – كاظم رستمي وكريمي روي سكو جلو دكل بودند حال واحوالي كرديم
درتصوير زير من به همراه آقاي ترابي دانشجو تربيت معلم

دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.

غرق تماشاي آن منظره بودم هوا كمي روشن بود دور تا دور آب بود ني هايي كه از درون آن بيرون زده بودند جلو دكل چند قطعه پل شناور به ميله هاي پل بسته بودند وسط پايه هاي دكل رابا الوار وتخته پوشانده بودند دور تا دور آن را به ارتفاع يك متر كيسه هاي شن چيده بودند تا از نفوذ گلوله وتركش بداخل ممانعت نمايد به عنوان سنگر استراحت از آن استفاده مي شد.بالاي آن بوسيله پتو وپلاستيك پوشانده شده بود حدود 7 نفر مي توانستند داخل آن بخوابند
تصوير سنگر استراحت داخل دكل در حال خوردن ماهي جزيره
براي مشاهده تصوير كليك كنيد :
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.

جلو دكل يك سنگر نگهباني و جعبه هاي محتوي فشنگ ونارنجك وهمچنين گالن هاي آب خوردن قرار داشت.از همه جالبتر توالت آن بود كه حدود 25 متر دورتر روي سطح آبها قرار داشت وتشكيل شده بود از يك پل كوچك شناوركه روي آن 4 ميله نصب كرده ودور تادور آن را با پتو پوشانده وداخل اين چهار ديواري يك سنگ دستشويي از جنس ورق گالونيزه نصب كرده و اين توالت رابوسيله سيم به پايه دكل بسته بودند وبراي اينكه در اثر وزش باد و.. جا بجا نشود دوسبد آهني محتوي سنگ از آن آويزان كرده بودند .طريقه رفتن به دستشويي اينگونه بود كه يك پل شناور كوچك وجود داشت بايد روي اين پل مي رفتي كه توسط يك طناب كه يك سر آن به پل بسته بود وسر ديگر آن به توالت وصل شده بود طناب را گرفته مي كشيدي پل به طرف توالت حركت مي كرد همراه با تكان كه مي بايستي تعادل خودرا حفظ مي كردي وگرنه احتمال سقوط داخل آب وجود داشت. وقتي پارا روي پل توالت مي گذاشتي تكانهاي شديدي مي خورد.طوريكه احساس ميكردي داري مي افتي داخل آب كه بايد تعادل خود را حفظ مي كردي .
تصوير جلو دكل روي پل شناور : جهت ديدن تصوير كليك كنيد
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.


آن شب آماده باش زده بودند براي نگهباني يك نفر ازنيروهاي قبلي ويك نفر ازنيروهاي جديد باهم نگهباني دادند بدين منظور كه نيروهاي جديد توسط قبلي ها خوب با منطقه توجيه شوند.من با آقاي رستمي نگهباني دادم صبح بعد از صبحانه از دكل بالا رفتم .ارتفاع دكل 30متر وداراي 67پله بود بالاي دكل اتاقكي درست كرده بودندسمت دكل كه روبطرف نيروهاي عراقي بود بوسيله گوني از بالا تا پايين پوشيده بودند تا موقع بالا رفتن ديدبان توسط عراقي هاا ديده نشوند.داخل اتاقك يك دوربين بزرگ 20* 120روي سه پايه نصب شده بود دوربين مجهز به طبلك هاي درسمت ودربالا وپايين بود همچنين مجهز به قطب نما ودوعدد تراز بود. مقذاري با آن وررفتم وطريقه كاركردن با آن را پيدا كردم به علت مه آلود بودن هوا ديد خوب نبود درهمين اثنا قايق آمد دنبالمان بابيسيم مرا صدا زدند رفتم پايين وهمراه آقاي بلندي وپورملائكه از برادران خداحافظي كرديم وبه طرف شهيد فاضل رفتيم . شب بعد به همراه آقايان شاهين فر وترك زاده به دكل آمديم شب نفري 2 ساعت نگهباني داديم صبح رفتم بالاي دكل هوا خوب بود وديدعالي .آقاي شاهين فر وترك زاده هم آمدندبالا با دوربين منطقه را زير نظر گرفتم تا خط سوم عراق به خوبي تحت نظر بوددر مقابلمان تانك هاي دشمن روي سكوهاشان بودند در سمت چپ ماشين ها در حال تردد بودند نفرات به خوبي ديده مي شدند .
شب قبل عمليات كربلاي 4درشلمچه شروع شده بود در دقايق اوليه رز مندگان خوب پيشروي كردن..آن روز تا ظهر در دكل بودم شب نگهباني داديم روز بعد روي دكل با قبضه ها كار كرديم عصر قايق آمد واعلام كردند شما بايد برگرديد همراه قايق به موقعيت شهيد فاضل برگشتم . اخبار عمليات كربلاي 4 حاكي از آن است كه نيروهاي ما توانسته اند جزاير ام القصر وام الرسا را تصرف نمايند ولي به علت اينكه عمليات در جبهه بوارين لو رفته بود وقبل از اينكه نيروهاي خط شكن ما بتوانند خط مقدم عراق را بشكنند عراقي ها با ريختن آتش زياد وآمادگي كامل آنهارا زمين گير كرده وتعداد زيادي از برادران ما شهيد ومجروح شدند لاجرم بقيه نيروها از خطوط ديگر عقب نشيني كردند .صدام تا جايي كه توانست تبليغات راه انداخت از خبرنگاران دعوت كرده بود وبه فرماندهانش نشان افتخار راحلين داده بود در اين عمليات از برادران گردان ما2 تن به نام هاي برادران اسفندياري و گشتاسبي شهيد وچند نفري همم مجروح شدند .

روز شنبه 6/10/65 آقاي احمدي به من گفت مي خواهيم برويم به ديدگاه خط مقدم كوله پشتي ام را برداشتم به همراه اسلحه كلاش و يكدستگاه بيسيم و دوعدد باطري ويك گوشي دهني با آقاي احمدي توسط موتور راه افتاديم. نزديكي هاي غروب بود كه از طريق جاده اي كه توسط نيروهاي جهاد داخل جزيره ايجاد كرده بودند به موقعيت ياسر رسيديم. در اينجا خاكريزي ايجاد كرده بودند كه پشت خاكريز سنگرهاي استراحت نيروهاي پياده محافظت كننده منطقه قرارداشت كه بصورت يك نيم دايره احداث شده بود ودورتادور آن آب وبوته هاي ني وجود داشت ما يك سنگر ديدباني در اينجا داشتيم نام اين ديدگاه قائم بود وقتي جلو سنگر رسيديم آقاي انگيزه بيرون سنگر بود احوالپرسي كردم آقاي گلابي داخل سنگر مشغول تميز كردن لامپ چراغ فانوس بود آقاي محمودي هم از سنگر ديدگاه به داخل سنگر استراحت آمد بعد از حال واحوال ، به همراه آقاي احمدي به سنگر يگان دريايي رفتيم وساعت حركت قايق به طرف محراب را پرسيد .گفتند : نيم ساعت ديگر كه هوا خوب تاريك شود حركت مي كنيم. به سنگر ديدباني برگشتيم گوشي دهني بيسيم را تحويل دادم آقاي احمدي هم به عقب برگشت.من آمده بودم كه آقاي زرنوخي را در ديدگاه مقداد عوض كنم موقعيت مقداد حدود يك كيلومتر جلوتر از اين خط وجود داشت طريقه رفتن فقط با قايق هاي تند رو درتاريكي امكان داشت چون زير ديد مستقيم عراقيهابود وبه علت نزديكي به خط مقذم دشمن نه تنها با تيربار بلكه با خمپاره 60 فاصله بين دو خط را مي توانستند زير آتش بگيرند بعد نيم ساعت از برادران خداحافظي كردم رفتم كنار اسكله قايق آماده حركت بود تا شام نيروها را ببرد درمقابل ما خاكريز خط مقدم نيروهاي خودي وجود داشت يك عدد فانوس روشن كرده بودند به عنوان علامت تا قايق راه را عوضي نرود، قايق مستقيم به طرف فانوس حركت كرد داخل قايق ملوان ومكانيك ويك نفر تداركاتي براي رساندن غذا ومن نشسته بوديم ملوان گفت تا جايي كه مي توانيد سرها را پايين نگه داريد چون به محض حركت قايق تيربارها وكاليبرهاي دشمن به طرف قايق شليك مي كنند خوشبختانه ما مسير را پيموديم وحتي يك تير هم شليك نشدوقتي به اسكله رسيدم آقاي زرنوخي منتظر من بود احوالپرسي كردم وگفت عجب شانسي داشتيد كه يك تير به طرف شما شليك نكردند مرا به طرف سنگر استراحت ديدباني راهنمايي كرد از كانال عبور كرديم سنگر را به من نشان داد وبدون معطلي وخداحافظي به طرف قايق رفت تا به عقب برگردد روحيه اش خيلي ضعيف شده بود گويا در دو روز گذشته عراق آتش زيادي روي سر اينها ريخته بود وارد سنگر شدم آقاي حسين صفري پاسدار رسمي از خانيك فردوس و آقاي آقامحمدي ( دانشجو ) درسنگر بودند حال واحوالي كرديم از وضعيت برادران پرسيدند من هم از موقعيت منطقه پرسيدم.. پتي كه ما قرار داشتيم به نام موقعيت مقداد بود كه توسط گردان حبيب الله محافظت مي شد 200متر طول داشت و10متر عرض آن بود كه جلو آن خاكريز وسنگرهاي نگهباني وبعد سنگرهاي استراحت كه توسط يك راهرو باريك به هم متصل مي شدند درقسمت شرق جاده اي بود كه مقداري از آن با احداث خاكريز از ديد مستقيم دشمن محفوظ ولي قسمت اعظم آن در تير رس مستقيم دشمن قرار داشت كه از طريق همين جاده خاك جهت احداث خاكريز آورده بودند در اين مسير چند كمين دوشيكا وخمپاره 60 وجود داشت كه توسط غواصان دشمن مورد شبيخون قرار نگيريم. ارتفاع سنگرهاي استراحت كوتاه بود بطوري كه مي بايست كمر خم راه برويم در اين سنگر دو عدد بيسيم ويك تلفن وجود داشت بيسيم ها براي ارتباط با خمپاره هاويكي هم براي ارتباط با تطبيق آتش بود وتلفن با سنگر ديدباني در ارتباط بود .سنگر ديدگاه تا سنگر استراحت 20 متر فاصله داشت درون آن يك دوربين خرگوشي روي سه پايه نصب مي شد كه مجهز به قطب نما بود وقتي كه به سنگر استراحت برمي گشتيم دوربين را جدا كرده با خود مي آورديم تا بر اثر آتش توپخانه وخمپاره وتانك دشمن آسيب نبيند در اين ديدگاه با خمپاره هاي 120 و كاتيوشا كار مي كرديم وهر وقت آتش دشمن شديد مي شد از توپهاي 105و 203 ارتش هم كمك مي گرفتيم وآنها را هدايت مي كرديم .
روز دوشنبه 65/108 آقاي صفري وآقا محمدي رفتند وبه جاي آنان آقاي مسعود نعمتي وآقاي باقرنيا كه هر دو مشمول بودند آمدند در اين مدت من كاملا با موقعيت آشنا شده بودم هرموقع كاليبرهاي دشمن شروع بكار مي كرد متوجه مي شديم كه قايقي به طرف ما مي آيد ويا اينكه دارد برمي گردد ابتدا كاليبرها با شليگ رگبار بطرف قايق آتش مي ريختند وبعد هم خمپاره ها .اما ملوانان ما آنقدرنترس وورزيده بودند كه زير آتش با حركات تند وسريع ومانور به چپ وراست گلوله ها را رد مي كردند .ماهم خمپاره ها وكاتيوشاها را رديف مي كرديم آتش بطور مداوم ادامه داشت گاهي كه چند ساعتي صداي گلوله به گوش نمي رسيد فكر مي كرديم جنگ تمام شده ولي صداي زوزه گلوله تانك ويا خمپاره سكوت را مي شكست واعلام مي نمود نبرد ادامه دارد.با شليك هرگلوله تانك به بغل سنگرلرزش شديدي ايجاد مي شد كه گويا زلزله چند ريشتري آمده وخاكها از بالادرون سنگر مي ريخت هر لحظه فكر مي كرديم گلوله بعدي سنگر را سوراخ كرده وارد سنگر مي شود واين گلوله هاي تانك بود كه وحشت ايجاد مي كرد چون به صورت مستقيم به بغل سنگرها مي خورد ولي خمپاره وتوپخانه چون منحني زن هستند بيش از 90 درصد گلوله هاشان داخل آب فرود مي آمد وبه قول بچه ها ماهي كش بودند .
عصرروز سه شنبه 10/9/ سه نفر ديدبان به نام هاي آقايان زندي – كريم زاده و مداح آمدند گفتند شما وسايلتان را بر داريد وبرگرديد به قرارگاه ،گفتيم ما كه هنوز سه روز است آمده ايم گفتند ما را امروز از حميديه فرستاده اند به جاي شما ، لاجرم لوازم را برداشته خداحافظي كرده وبا قايق از محراب (موقعيت مقداد) به سه راه قائم برگشتيم بعد از چند لحظه آقاي احمدي به همراه آقاي بهنام آمدند دنبالمان ،سوار ماشين شديم وبه موقعيت شهيد فاضل و از آنجا به ادوات واز ادوات با يكدستگاه كاميون بعد از 12 روز از جزيره مجنون خداحافظي كرده بطرف حميديه برگشتيم .
روز چهارشنبه 11/10/65 : امروز اول صبح حمام رفتم نزديكي هاي ظهر يكي از دوستان به من اطلاع داد كه آقاي مظلوم در آسايشگاه دوشيكا سراغ شما را مي گرفت . برخاستم بطرف آسايشگاه رفتم آقاي حجي محمد مظلوم از رهن بود بعد از احوالپرسي گفتم مگر شما ترخيص نشديد ؟ گفت نه .گفتم ماموريت شما كه تمام شده ،گفت به ما گفته اند چند روزي ديگر بمانيد ما هم قبول كرده ايم از حال بچه هاي روچي پرسيدم گفت همه آنها سالم وسرحالند وهيچكدام ترخيص نشده اند.. نهار را در همانجا با آقاي مظلوم صرف كرديم بعد همراه آقاي مظلوم به آسايشگاه تخريب رفتيم برادركوچكترش به نام عليرضا كه طلبه مدرسه علميه مشهد بود به عنوان تخريب چي خدمت مي كرد.تا شب همانجا صحبت مي كرديم نما ز وشام در همين آسايشگاه كنار برادران تخريب چي بودم بعد خداحافظي كردم رفتم مسجد فيلم سينمايي توهم داشت شروع مي شد بعد از تماشاي فيلم به آسايشگاه خودمان برگشتم .


RE: ادامه جبهه 65 (3) - yousofrafati - 04-12-2013 11:01 AM

ديدار همشهري ها:
پنجشنبه 65/10/12 : ابتدا مرخصي گرفتم ورفتم اهواز پادگان 92 زرهي پيش آقاي يوسفي حال واحوالي كرديم واز خبرها پرسيدم يك ساعتي آنجا بودم گفتم مي خواهم بروم شهيد بروجردي از بچه هاي روچي سر بزنم بعد از خداحافظي به شهر اهواز رفتم يك عدد دوربين خريدم وبعدهم راهي شهيد بروجردي شدم چون مسير را قبلا رفته بودم زياد معطل نشدم چادر گردان امام صادق (ع) را پيدا كردم جلو چادر رفتم يك نفر مرا صدا زد رفتم داخل آقاي عليرضاعجم همراه آقاي علي معصومي از زيبد داخل چادر بودند حال واحوالي كرديم بعد از نيم ساعت آقاي مهدي نجارآمد نماز را همانجا خواندم بعد به چادر مهدي نجار رفتم سراغ بقيه بچه هاي روچي را گرفتم ،مهدي گفت رفته اند راهپيمايي اوايل شب بود كه از راهپيمايي برگشتند . گردان امام صادق (ع) همه آنها از بچه هاي گناباد بودند در سال هاي قبل هيچوقت نيروهاي يك گردان را از يك شهرستان انتخاب نمي كردند بدليل اينكه اگر گردان در اثر حملات عراق تارومار وشهيد مي شدند همه شهدا از يك شهرستان نباشند ولي اكنون چون مدت 6 سال از جنگ گذشته اين امربراي مردم عادي شده است.در اين گردان 46 نفر از بچه هاي زيبد بودند واز روچي آقايان : حسين بشكار- عباس خاكسار- مهدي نجار – حسين قادري – برات الله محمد پورواز زيرجان آقايان مهدي رضائيان وحسين حسين پور ، آقايان حسين عجم وحسين فرزاد از زيبد فرمانده دوگروهان بودند . آقاي حسين طالبيان هم براي ديدن بچه ها آمده بود . ماموريت 3 ماهه گردان تمام شده بود ولي در اين مدت عملياتي براي اين گردان شكل نگرفته بود لذا از اينان خواسته بودند چند روز ديگري در منطقه بمانند وآنها هم قبول كرده بودند احساس مي شد عمليات نزديك است آنها هم به منظور بالا بردن روحيه نيروها آن روز به پادگان 92 زرهي اهواز رفته بودند وشعار : ما از جنگ خسته نيستيم ، تا پيروزي وا مي ايستيم را سر داده بودند . در تيپ 21 امام رضا (ع) به هر نفرشان يك جلد كلام الله مجيد جيبي زيپ دار اهدا كرده بودند. شب رادرچادر آقايان خاكسار ونجار شام خوردم بعد سه نفري به چادر آقاي محمد پور رفتيم كه ايشان با آقاي حسين پور در اين چادر دونفري اسكان داشتند.آن شب با خاطرات جبهه سپري شد وبا خبر شدم آقاي عليرضا رجبي با مرحله دوم سپاهيان حضرت محمد به جبهه آمده ودر موقعيت شهيد غلامي مي باشد ، روز بعد قراربود گردان به شهر شوش بروند شب داخل چادر خوابيدم صبح بعد از نماز وصرف صبحانه اتوبوسها براي بردن گردان آماده شدند برادران سوار شدند من وحسين طالبيان هم با آنها سوار شديم خيلي اصرارنمودند كه همراه آنان به شوش برويم اما من وحسين طالبيان از آنان خداحافظي كرده در موقعيت شهيد غلامي پياده شديم تا به ملاقات آقاي رجبي برويم ،چادرش را پيدا كرديم ولي گروهان شان براي آموزش رفته بودند حدود يك ساعت منتظر ايستاديم خبري نشد ، راه افتاديم پياده تا به كنار جاده برويم در بين راه گروهانشان را ديديم رفتيم جلو كلاس آموزش جهت يابي وقطب نما داشتند ما رفتيم در كلاس شركت كرديم ، آقاي رجبي متوجه حصور ما شد آمد كنار ما نشست بعد از كلاس از اوضاع روچي پرسيدم وبعد هم عكسي به عنوان يادگاري گرفتيم .
در تصوير آقايان عليرضا رجبي و سيد حسين طالبيان مشاهده مي شوند.

دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.

بعد از خداحافظي از آقاي رجبي سواريك نيسان شديم آقاي طالبيان در موقعيت شهيد حشمت پياده شد ومن هم به اهواز واز آنجا هم به پدافند هوايي براي ملاقات آقاي بيدرخ رفتم بعد از گذشتن از دژباني به طرف ساختمانهاي پنج طبقه با آدرسي كه از حسين طالبيان گرفته بودم حركت كردم ، از اولين ساختمان بالا رفتم در طبقه پنجم تابلو پذيرش تيپ قائم را مشاهده نمودم بطرف آن حركت كردم پتوي در اتاق را كنار زدم و آقاي بيدرخ را صدا زدم ، آقاي بيدرخ درحال پهن كردن سفره بود بلافاصله با شنيدن صداي من برگشت ،احوالپرسي كرديم وكفش هايم را در آوردم وبدون تعارف كنار سفره نهار نشستم . نهار كنسرو باقلا سبزبود آقاي بيدرخ به همراه آقاي شارعي مقدم وآقاي عباسعلي محمديان كه هر سه پاسداربودند با همديگر در اين اتاق اسكان داشتند . تيپ قائم تازه تشكيل شده بود وهنوز بيشتر كارهايش توسط لشكر ويژه شهدا انجام مي گرفت اين سه برادر كارهاي پذيرش – كارگزيني وپرسنلي تيپ را برعهده گرفته بودند. تا ساعت 3 بعد از ظهر آنجا بودم بعد خداحافظي كرده بيرون آمدم واز آنجا به سمت حميديه حركت كردم .
در پادگان ساعت 5 بعداز ظهر به همراه آقاي ترك زاده بطرف واحد تخريب وتوپخانه حركت كرديم تا هم راهي رفته باشيم وهم سفارش آقاي حجي محمد مظلوم در گردان امام صادق را به برادرش برسانم وهم خبر آمدن فرزند حسين جني را به آقاي يحيي شريفي ازسقي برسانم ابتدا به طرف توپخانه رفتيم آقاي شريفي صبح همان روز رفته بود به طرف خرمشهر ،به طرف تخريب رفتيم بچه هاي تخريب درحال گرفتن عكس بودندبه آقاي ترك زاده گفتم مثل اينكه خبرهايي است كه بچه ها دارند عكس مي گيرند چون معمولا وقتي حمله وعملياتي نزديك است دوستان دور هم جمع مي شوند وعكس هاي يادگاري مي گيرنددر همين حين آقاي مظلوم را صدا زدم بيرون آمد گفتم داداشت سفارش كرد اگر مي تواند فردايك سري به من بزند ،گفت نمي توانم بروم گفتم مگر خبري است .گفت مثل اينكه خبرهايي است ازآقاي مظلوم خدا حافظي كرديم . در اين موقع چشمم به پيرمردمسني افتاد كه با يك بيل مشغول پر كردن چاله اي جلو آسايشگاه تخريب بود رفتم جلو وسلام كردم واحوالپرسي واسم واز كجا اعزام شده و... گفت من كربلاي يعقوب نوروزي هستم 105 ساله اهل قدمگاه نيشابور از تعداد بچه ها پرسيدم گفت تعداد20فرزند دارم كه بزرگترين آنها دختر است 75 سال وكوچكترين شان يك سال دارد سه با ازدواج نموده ام وهر سه تا هم 9 سال بيشتر نداشته اند وهم اكنون زن فعلي ام 27 سال دارد ومدت 3 سال است كه به جبهه مي آيم در تمام مدت جبهه روزه بوده ام وفقط افطاري مي خورم در تمام عمرم چاي نخورده ام ومريض هم نشده ام همراه شهيد كاوه دركردستان جنگيده ام در عمليات كربلاي 2 وآزاد سازي مهران شركت داشتم در عمليات والفجر9 شركت داشتم در كربلاي 4 هم بودم در ابتدا كه از من پرسيدند در جبهه چكار مي خواهي بكني گفتم من مرد خط مقدم هستم واهل اينكه در آشپزخانه كار كنم نيستم وواحد تخريب را انتخاب كردم .( شعار بچه هاي تخريب اين است اولين اشتباه آخرين اشتباه است يعني با اولين اشتباه خود شخص ازبين مي رود وديگر وجود خارجي نخواهد داشت كه اشتباه ديگري را تكرار نمايد )
آري انسان تا از نزديك اين پيرمرد 105ساله نوراني با آن ريش سفيد وبلند را نبيند نمي تواند باور نمايد كه فردي با اين سن وسال وآن هم در واحد تخريب وروحيه اي سرشار از معنويت خدمت مي نمايد نزديك اذان مغرب بود كه از آقاي نوروزي خداحافظي كرديم وبه طرف مسجد راه افتاديم . بعد از شام آقاي توكلي اسامي يك عده را خواند وگفت : فورا اسلحه وبادگير وماسك و كيسه خواب تحويل بگيرند وآماده شوند اسم من داخل اسامي نبود برادران وسايلشان را جمع وجور كردند واز زير قرآنها رد شدند وسوار يك تريلي اطاقدار شدند وبه طرف خرمشهر حركت كردند. روز بعد من هم وسايلم را برداشتم وبا تعدادي از ديدبان ها راهي جزيره مجنون شديم.
جزيره مجنون (2) :
شنبه: 65/10/14 به طرف جزيره حركت كرديم شب بود كه وارد همان سنگرهاي موقعيت شهيد فاضل شديم آقاي صديق منش از روحانيون گناباد در تبليغات جزيره بود با ايشان وديگر برادران تبليغات آفايان لگزايي ومفيد احوالپرسي كردم در حال خواندن نمازبودم كه مرا صدا زدند گفتند ماشين منتظر است نماز مغرب را تمام كردم كوله پشتي ام را بر داشتم واز آقاي صديق منش خداحافظي كردم . مسئول تطبيق آتش آقاي خاوري نسب بود به من گفت كه مسئول تيم هستم وآقاي قرائي وآقامحمدي بامن خواهند بود گفتم من با اين دو نمي توانم كار كنم يك نفرشان را بايد عوض كنيد خاوري گفت فردا يكيشان را عوض ميكنم سوار ماشين شديم به طرف سه راه قائم راه افتاديم در ديدگاه بلال پياده شديم بطرف سنگر رفتيم وسايل واثاثيه سنگررا از قبيل بي سيم وقطب نما و دوربين را از مسئول تيم تحويل گرفتم تيم قبلي خداحافظي كرده با همان ماشين برگشتندنماز عشا را خواندم . بچه ها خوابيدند ومن هم پاي بيسيم بگوش بودم . ساعت 5/2 شب بود كه آقاي خاوري به همراه آقاي ترك زاده وارد شدند وآقاي قرائي را با خودش برد . سنگر ديدگاه حدود 100مترتا سنگر استراحت فاصله داشت در اين ديدگاه با دوربين 7*42 آلماني كار مي كرديم مقابل ما پت نفتي عراق قرار داشت كه شامل 50 حلقه چاه بود كه نيروهاي ايران در عمليات خيبر جزيره مجنون را واز جمله همين چاهها را متصرف شده ولي در يك پاتك سنگين عراق توانسته بود اين چاه ها را پس بگيرد وبراي در امان بودن از آتش نيروهاي ما وبمباران چاهها روي آن كوهي از خاك به ارتفاع 10 متر ايجاد كرده بود در پشت آن سنگرهاي استراحت بتوني وآشيانه تانك و انبار مهمات ايجاد كرده بود كنار آن سكوهاي تانك احداث نموده بود وقتي تانكها مي خواستند شليك كنند روي اين سكوها مي آمدند وبه طرف ما آتش مي ريختند در اين موقع بهترين زمان بود تا گلوله هاي توپخانه وخمپاره وكاتيوشا را براي نابود كردنشان روانه كنيم .
تصوير زير كنار سنگر ديدباني جزيره مجنون :
.http://www.up.roochi.ir/uploads/1365751722341.jpg

دشمن از استحكامات قوي برخوردار بود بدليل استقرارش در خشكي توانسته بود تپه هاي بزرگي از خاك درمقابلش احداث نمايد شبيه ميدان آزادي كه بچه ها به ترتيب ازسمت چپ پت نفتي به آنها تپه خري ، تپه گاوي و تپه سگي مي گفتند در اين بين تپه هاي كوچكتري هم احداث كرده بود سنگرهاي بتوني كه روي آنها به ارتفاع چند متر خاك ريخته بود تا كاملا در امان باشند جلو اين تپه ها داخل آب سنگرهاي كمين وجلو اين سنگرها سيم خاردار كشيده ومقدار زيادي تير آهن نصب كرده بود اكثراين سنگرها خالي وبراي فريب ساخته شده بود تا سنگري كه نيرو در آن مستقر است به راحتي تشخيص داده نشود بيشترين كار ما روي پت نفتي وتپه خري بود .
روز بعد آقاي حسين زاده به جمع ما پيوست آقاي ترك زاده در ديدگاه بود من پيشنهاد دادم يك حمام صحرايي در پشت سنگر احداث نماييم آقاي آقا محمدي موافقت كرد لذا دست بكار شديم وبا وسايل موجود وبا استفاده از نبشي وپتو يك چهارديواري ساختيم . توسط يك شلنگ آب را از منبع فلزي كه روزها بر اثر تابش خورشيد گرم مي شد به اين چهار ديواري كه حمام نام گرفته بود هدايت مي شد. هرموقع از روزكه فرصت مي كرديم گرد وغبار وخاك ودود بر تن نشسته را در اين چهار ديواري ازتن مي زدوديم .
آقاي حسين زاده دو روز با مابود بعد آقاي محمدپور از نوبهار فردوس وپاسدار رسمي بود را به جايش فرستادند. وخبر مجروح شدن آقاي محمودي را آورد آقاي محمودي اهل درگز ودانشجوي تربيت معلم بود ، ساعت 5/12 ظهر در قرارگاه تيپ كه حدود 12 كيلومتر پشت سرما قرارداشت درحال راه رفتن بوده كه چند گلوله توپ دشمن به قرارگاه اصابت كرده ودر اثر تركش به شدت مجروح وحاجي آقاي كرباسي پيرمرد، در حال شستن ظروف بوده كه شهيد مي گردد.
امروز جمعه 65/10/19 است عمليات كربلاي 5 شب گذشته از شلمچه شروع شد .اين عمليات در سمت چپ ما واقع شده بود آتش توپخانه ها وسلاحهاي سنگين طرفين يك لحظه خاموش نشد منورهاي خوشه اي كه بچه ها به آن منورهاي لوستري مي گفتند تا صبح منطقه را روشن داشت هم اكنون منطقه پوشيده از دود وگردو خاك ناشي از انفجارات وبمباران موشك هاي شليك شده است صداي غرش هواپيماهاي جنگي وانفجار بمبها يك لحظه قطع نمي شود .خبر شهيد شدن آقاي محمودي بدستمان رسيد .امروز دو عدد تانك از لشكر پنج نصر به خاكريز ما اضافه شد . ما در اين محور با خمپاره ها وميني كاتيو شا كار مي كرديم دو قبضه 106 هر روز از راه مي رسيدند وچند گلوله به موضع عرقي ها شليك مي كردند وبه محض اينكه تانكهاي دشمن از سنگرهاي بتوني خود روي سكوي آتش قرار مي گرفتند بلافاصله منطقه را ترك مي نمودند تا مورد هدف قرارنگيرند در اين لحظه بهترين موقع براي ما بود تا با رديف كردن قبضه ها به سوي تانكهاي دشمن آنها را نابود سازيم ويا موضع هاي جديد آنها را پيدا كرده گرا ومسافتشان را ثبت نماييم.
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.


روز شنبه 10/20 آقاي محمدپور از سنگر آمد وگفت قايقي كه از محراب بر مي گشت داخل آب خراب شده وتيربارهاي دشمن به شدت روي آنها آتش مي ريزند داخل سنگر ديدگاه رفتم قايق خاموش شده بود ملوان بلند مي شد طناب را مي كشيد ولي موتور روشن نمي شد در همين اثنا به خمپاره ها دستور اجراي آتش روي مواضع دشمن دادم روي دوتا كاليبري كه به سوي قايق آتش مي ريختند ، كاليبرها خاموش شدند كه خمپاره هاشان قايق را به گلوله بستند .
من هم مواضع خمپاره هارابه عنوان هدف اعلام كردم در همين حين برادران يگان دريايي كه متوجه خرابي قايق شده بودند قايقي را برداشته به كمك برادران شتافتند وزير آتش خود را به قايق خراب رساندند وآنها را سوار كردند دشمن كه ديد قايق ديگري به كمك آمده آتش خود را شديدتر كرد وتانكها را وارد معركه كرد خوشبختانه گلوله هايي كه شليك مي شد همه داخل آب فرود مي آمدند من هم بطور مرتب از خمپاره ها وميني كاتيوشا روي مواضعشان گلوله در خواست مي كردم قايق كمكي توانست به سلامت نيروهاي قايق معيوب را به خاكريز برسانند وبرگشت تا قايق خراب را بركرداند دشمن در اين لحظه از گلوله هاي زماني استفاده كرد گلوله هايي كه در بالاي سر منفجر مي گردد تا با تر كشهاي ايجاد شده بتواند ملوان وقايق را از بين ببرد ولي به لطف خداوند قايق توانست بدون كوچكترين آسيبي قايق معيوب را هم به اسكله كنار خاكريز بياورد دشمن شش گلوله خمپاره زماني شليك كرد كه روي سر قايق منفجر شدند وخوشبختانه هيچ تركشي به اين عزيزان اصابت نكرد .
شبها بلدوزرهاي جهاد جهت زدن خاكريز مي آمدند . از خاكريز ما تا خاكريز محراب يك كيلومتر فاصله بود كه جاده اي كه اين دوتا خاكريز را به هم متصل مي كرد 200متر آن داراي خاكريز بود ومابقي چون خاكريز نداشت در ديد مستقيم دشمن قرار داشت وبه همين خاطر راه ارتباطي اين دو خط فقط قايق بود . شب دوشنبه دو دستگاه بلدوزر روي همين جاده درحال زدن خاكريز بودند كه يكي از رانندگان بر اثر انفجار گلوله توپ دشمن مجروح مي شود از بلدوزر پايين آمده بلدوزر در آب فرو مي رود بلدوزربعدي به كمك دوستش آمده تا اينكه هوا روشن مي شود ودشمن متوجه وجود دو بلدوزر مي شود و شروع به اجراي آتش روي اين دو هدف مي كند به ما مو ضوع را اطلاع دادند .
در تصوير زير همراه آقاي ترك زاده در كنار خمپاره 120
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.


فورا با آقاي ترك رفتيم كنار قبضه هاي 81و 120 كه در حدود 100 متري بلدوزرها قرارداشتندواز آنجا آتش قبضه هارا هدايت مي كرديم .آقاي بيناباجي مسئول بيسيم قبضه هابود دشمن با توپخانه وخمپاره آتش مي ريخت ما هم مواضع دشمن را مي كوببديم . دشمن از تانكهايش كمك گرفته بو تا با گلوله مستقيم بتوانند بلدوزرها را هدف قراردهد ولي ما اجازه شليك نمي داديم به محض ظاهر شدنشان روي آنها گلوله مي فرستاديم يكي از گلوله هاي دشمن جلو خاكريزي كه ما آتش را هدايت مي كرديم فرود آمد و خوشبختانه تركشهاي آن از بالاي سرما عبور كرد آتش باري بين ما و دشمن تا شب ادامه داشت ، تا اينكه نزديكي هاي غروب يكي از گلوله هاي تانك به يك بلدوزر اصابت كرد وآن را به آتش كشيد .
همين موضوع باعث شد كه عصر روز 10/23 آقاي خاوري نسب مسئول تطبيق وآقاي نظري مسئول محور پيش من آمدند وگفتند بيا برويم پيش تانكها تا بعد از اين با شما هماهنگ شوند وبا همكاري يكديگر كار كنيد .رفتيم پيش آقاي توكلي مسئول تانكها موضوع مطرح شد ايشان اظهار خرسندي كرد وقرار شد از طريق ديدباني ما آنها شليك كنند تا بهتر گلوله ها به هدف بخورد واز آنجا با همان جيپ از سه راه قائم گذشتيم بطرف تانكهاي ارتش كه بچه هاي خوزستان بودندودر حدود 4 كيلومتري ما قرارداشتند آقاي نظري سراغ مسئولشان را گرفت بطرف يك سنگر بتوني بزرگ راهنمايي شديم رفتيم داخل سنگر آقاي نظري خودش را به عنوان مسئول محور معرفي كرد و گفت ما مي خواهيم كه تانك هاي شما وتانكهاي ما بطور همزمان شليك كنند ويك نظم وهماهنگي بين ما وشما وجود داشته باشد . مسئول گردان تانك گفت : ما حدود 15 روز است كه اينجا آمده ايم وچون با منطقه توجيه نبوديم حتي يك تير هم شليك نكرده ايم ، امروز فرمانده لشكر آمده وما را توجيه كرده ولي ما كه نه تلفن داريم تا با شما هماهنگ شويم ونه بيسيم ، قرار شد آقاي نظري ترتيب كشيدن يك خط تلفن را بدهد تا ارتباط برقرارگردد .
روز شنبه 65/10/27 : در حال خوردن صبحانه بوديم كه آقاي خاوري نسب آمد وبه من وترك زاده گفت آماده شويد كه مي خواهيدبه عقب برگرديد به جاي ما آقايان كريم زندي وآقامحمدي آمده بودند. وسايلمان را بر داشتيم از برادران خداحافظي كرده سوار ماشين شده وارد قرارگاه تيپ شذيم در آنجا اتوبوس منتظر بود لاجرم سوارشديم وراهي حميديه گشتيم .


RE: ادامه جبهه 65 (3) - yousofrafati - 04-16-2013 10:18 PM

روز يكشنبه 65/10/28 مرخصي گرفتم وهمراه آقايان ترك زاده ودسترس وپور صمد به اهواز رفتيم در پل
كارون چند عكس گرفتيم.

در تصوير برادران ذسترس - ترك زاده - خودم و پورصمد ديده مي شوند.
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.



واز آنجا به محل بمباران كه روز قبل توسط هواپيماهاي عراقي صورت گرفته بود رفتيم آثار خرابيها خيلي زياد بود ساختمانهاي چند طبقه ريزش كرده بودند اثاثيه هاي نيم سوخته در خيابان ريخته بودماشين هاي زيادي سوخته بودند وضعيت غم انگيزي بود از آنجا به پادگان 92 زرهي رفتيم همراه آقاي ترك زاده به چادر آقاي يوسفي رفتم ، آقاي يوسفي خودش نبود لذا بطرف واحد موتوري تيپ 21 امام رضا(ع) رفتيم آقاي ترك زاده سراغ يكي از اقوامش به نام آقاي احمديان مي گشت بعد از پرس وجو گفتند رفته خرمشهر آقاي ترك زاده يادداشتي نوشت وداد به يكي از برادران موتوري تا به آقاي احمديان دهد .از آنجا بطرف چادر آقاي يوسفي برگشتيم آقاي يوسفي داخل چادر بود بعد از حال واحوال آقاي يوسفي از من خواست چند تا نامه برايش بنويسم ، چون عمليات كربلاي 5 در حال انجام است وخانواده درحال نگراني .چهار نامه براي مشهد وروچي وگناباد نوشت ، نهار در خدمت آقاي يوسفي بوديم ساعت 4 بعد از ظهر خدا حافظي كرده و بطرف پدافند هوايي حركت كرديم تا نامه اي كه براي رضا حسين پور به آدرس من فرستاده بودند به وي تحويل دهم جلو پدافند پياده شديم جهت عبور از دژباني كارت شناسايي ما را گرفتند دوتا از دژبان ها به نام جعفرزاده وجمالي از كلات بودند جمالي گفت كارتتان پيش من مي ماند تا بر گرديد . رفتيم داخل ابتدا به اتاق آقاي بيدرخ سري زدم ولي ايشان تشريف نداشتند آقاي محمديان تنهابود . آقاي حسين پور در نانوايي كار مي كرد آدرس بچه هاي نانوايي را گرفتم در ساختمانهاي پنج طبقه سكونت داشتند بعد از پرس وجو وارد اتاقشان شديم عده زيادي از همه فرقه داخل اتاق بودند اكثرشان مشمول و چندتايي هم بسيجي بودند آقاي حسين پور وآقاي حسين طالبيان داخل اتاق بودند بعد از احوالپرسي نشستيم ، از بچه هاي روچي وعمليات پرسيدم آقاي طالبيان گفت بچه ها ي روچي وگردان امام صادق (ع) از عمليات برگشته اند . آقايان حسين بشكار و حسين قادري و برات محمدپور و مهدي نجار سالم بوده وديروز ترخيصي گرفته برگشته اند به مشهد اما آقاي عباس خاكسارمجروح شده ، من خودم اورا نديدم ولي بچه ها مي گفتند از ناحيه كتف وپا مجروح شده ودر موقع تخليه بيهوش بوده است . آقاي عليرضا رجبي را نديدم ودر ميان بچه هاي گردانشان نبوده معلوم نيست كجا رفته ؟ براي آقاي خاكسار وآقاي رجبي خيلي ناراحت شدم مخصوصا آقاي رجبي ، گفتم خدا نكند مفقود شده باشد چون آقاي طالبيان گفت : گردانشان موقع عمليات به هم پاشيده شده اند . شام را با نان گرم وتازه صرف كرديم وچهار نفري براي خوابيدن به طرف اتاق آقاي بيدرخ راه افتاديم در اتاقش را پتو زده بود ميخ ها را كنديم وارد اتاق شديم بعد از چندلحظه آقاي محمديان آمد جاي آقاي بيدرخ خيلي خالي بود نامبرده صبح بطرف شلمچه حركت كرده بود آن شب با دوستان بوديم . صبح بعد از نماز آقاي سيد محمد طالبيان هم وارد اتاق شد حال واحوالي كرديم واز اخبار روچي پرسيدم . بعد از صرف صبحانه همراه آقاي ترك زاده از بقيه خداحافظي كرده سوار ماشين فرماندهي آقاي طالبيان شديم آقاي آل نبي داخل ماشين بود مي خواست بيمارستان برود در منطقه مقداري گاز شيميايي خورده بود وسرفه هاي شديدي مي كرد وگلويش گرفته بود .آقاي طالبيان به سمت سپاه سوم قدس رفت وما هم بطرف اهواز وبعد هم به حميديه برگشتيم .
شب آقاي وحيد توكلي گفت آماده باشيد مي خواهيم برويم به دژ خرمشهر، وسايلمان را آماده كرديم موقع رفتن فقط يك اتوبوس آمده بود آقاي طباطبائي به من گفت اسم شما جزء اعزامي ها نيست شما بايد بمانيد چون تازه از خط برگشته ايد واز طرفي در دژ هم جانيست بهتر است همينجا بمانيد تا نوبت شما شود.
روز يكشنبه 65/11/5 مرخصي گرفتم رفتم پيش آقاي يوسفي نهار درخدمت آقاي يوسفي بودم آقاي تفكري معلم از رهن تازه به اهواز آمده ودر دفتر تغذيه مشغول بود به ديدنش رفتم وچند تا كاغذ تلگراف ونامه از او گرفتم .آقاي ترك زاده هم جهت ديدن آقاي احمديان به قسمت موتوري تيپ 21 امام رضا رفت به او گفته بودند آقاي احمديان تركش خورده واورا برده اند ولي يكي ديگر از دوستانش را پيدا كرده بود . از آقاي يوسفي خداحافظي كرده رفتيم كنار كارون وبعد از چند ساعتي به پادگان برگشتيم . شب با مشهد تماس گرفتم واز زن داداشم جوياي حال عباس خاكسار وعليرضا رجبي شدم خبر بسيار خوشحال كننده اي به من داد اوگفت : عليرضا رجبي برگشته صحيح وسالم است حال عباس خاكسار هم خوب شده فقط از علي حسين پور خبري نيست كه ليلا بسيار ناراحت است .گفتم : علي در جبهه غرب بوده چون به او خوش مي گذرد نامه نمي نويسد
با گناباد نتوانستم تماس بگيرم .
دژ خرمشهر:
روز چهارشنبه 65/11/8 عصر گفتند آماده باشيد مي خواهيم برويم . وسايلم را آماده كردم . شب پنجشنبه بعداز صرف شام اتوبوس آمد همراه ديگر برادران سوار شديم . اتوبوس از پادگان بيرون آمد راننده شروع كرد به خواندن اشعار مذهبي وبعد هم نوحه خواني ، نوحه بسيار داغ وشورانگيزي مي خواند بچه ها سينه ميزدند مصيبت سوزناكي خواند بطوري كه اشك همه را در آورد ، در اين 3 ساعتي كه در راه بوديم بعد از مداحي راننده ، دعاي توسل قرائت شد . ساعت 11 شب وارد دژ خرمشهر شديم وارد اتاق مقر ديدبانها شديم با وارد شدن ما آنها هم از خواب بيدار شدند اكثر آنها تركش خورده وجراحت داشتند با خبر شديم از ابتداي عمليات كربلاي 5 كه هنوز ادامه دارد برادران جعفر افشار وهاشم باقرنيا از مشهد شهيد شده بودند وبرادران شاهين فر از ناحيه پا – علي اصغر بلوريان از دبيران امورتربيتي تربت جام از ناحيه دست وبرادر عباس زاده از بجنورد از ناحيه پشت وبرادر عليرضا سنجراني از كاشمر از ناحيه پا وبرادر صادقپوراز ناحيه كف وپشت پا وبرادر احمدي از مشهد از ناحيه ران وبرادر لشكري از ناحيه پا وبرادر حسيني دو انگشتش قطع شده بود حالشان خوب بود ولي برادران آصفي كه از ناحيه سر وبرادرقرباني دستش قطع شده وبرادرمرتضي مداح از ناحيه پهلوتركش خورده وبرادر امامي تركش به زير بغلش خورده بودبستري مي باشند وبرادر مقدادي كه از ناحيه پا وشكم مجروح ويك پايش هم قطع شده در بيمارستان شهيد شده است .
دژ خرمشهر نرسيده به شهر خرمشهر كنار جاده وراه آهن واقع شده وعبارت بود از 1780 دستگاه خانه سازماني بتوني 3 طبقه ساخته شده كه در ابتداي جنگ توسط نيروهاي عراق اشغال شده وآثار ونوشته هايشان روي ديوارها به چشم مي خورد . يك قطار نفتكش كه توسط هواپيماهاي عراقي در اولين روزهاي جنگ بمباران شده بود با واگن هاي سوخته واژگون شده به چشم مي خورد در اين دژتغذيه صلواتي به مسئوليت صابري فر شهردار سابق مشهد اداره مي شد چاي همواره موجود وصبح ها با شير داغ پذيرايي مي كنند.صداي انفجار گلوله هاي عراق در اطراف بگوش ميرسيد پشت سرما توپخانه خودي قرار داشت كه بطور مداوم شليك مي كرد ودر سمت راست دژ واحد كاتيوشا مستقر است . هواپيماهاي عراق هر چند ساعت بالاي سرما به پرواز درآمده تا بمبهاي خود را بريزند ولي از ترس پدافندهاي ما جرئت پايين آمدن را ندارند
روز شنبه 65/11/11 همچون روزهاي گذشته هواپيماهاي عراق آمدند با چشم تعقيب مي كردم كه بمب ها را كجا ميريزد پپذافندها بطرف آنها شليك مي كردند يكي از هواپيماها مفنجروآتش گرفت وقطعه قطعه گرديد قطعات هواپيما زير نور خورشيد برق مي زد خلبان به بيرون پرتاب شد وبا چتر پايين مي آمد دو نفر با موتور حركت كردند تا خلبان را دستگير نمايند خلبان با كشيدن بندهاي چتر داشت خود را به طرف عراق هدايت مي كرد در حين پايين آمدن در ميان گرد وغبار منطقه عملياتي محو شد . شب اخبار اعلام كرد امروز در منطقه عملياتي كربلاي 5 سه فروند هواپيما سرنگون شده وآمار ساقط شدن هواپيماهاي دشمن را از آغاز عمليات 72 فروند اعلام نمود . عصر امروز آقاي كربلاي يعقوب نوروزي پير مرد 105 ساله را ديدم همراه دوستان عكسي به عنوان يادگار گرفتيم .
در تصوير آقاي كربلاي يعقوب نوروزي را در كنار ديگر برادران مشاهده مي كنيد.

دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.


شرق بصره :
روز يكشنبه 65/11/12 خبر مجروح شدن برادر پژمانفر رسيد عصر دو شنبه به من اطلاع دادند آماده باش
فرداصبح به منطقه عملياتي مي رويم .وسايلم كه عبارت بود از يكدست بادگير ويك عدد ماسك آماده نمودم براي من لحظات حساسي بود دقايق بكندي مي گذشت شب را تا ديروقت بيدار ماندم ساعت شش صبح بلافاصله بعد از نماز صبح ماشين آماده حركت بود 6 نفر براي دو ديدگاه راه افتاديم من باتفاق برادران سيدعباس احمدي پاسدار از قاين مجتبي اسكندري از مشهد سيدمحمود مرويان حسيني ازمشهد دانشچوي دانشگاه رضوي وفريد محمدي مقدم از بجنورد دانشجوي دانشگاه رضوي وآقامحمدي از جاجرم آماده شديم از برادران ديگر خدا حافظي نموديم واز همديگر حلاليت مي طلبيديم .سوار لنكروس شديم هوا كمي روشن شده بود از سمت راست خرمشهر عبور كرده در تطبيق آتش ماشين بنزين زد ومقداري گوني خالي براي سنگر سازي داخل ماشين ريختند وبه طرف منطقه عملياتي كربلاي 5 حركت كرديم از شلمچه گذشتيم موانع ودژهاي مستحكمي كه عراق ايجاد كرده بود سيم هاي خاردار وموانع خورشيدي و سنگرهاي بتوني وجنازه هاي باد كرده نيروهاي عراقي به چشم مي خورد از ساختمان پتروشيمي عراق گذشتيم به هلالي ها رسيذيم همان خاكريزهايي كه در ساغات اوليه حمله رزمندگان اسلام شكسته شده بود از هلالي دوم گذشتيم جايي كه برادر مقدادي به شهادت رسيده بود از نهر جاسم گذشتيم وارد شهرك الدوئيجي عراق شديم تانكهاي سوخته ، نفربرهاي منهدم شده وخودروهاي سوخته وجنازه هاي دشمن بقدري زياد بود كه قابل شمردن نبود . از جزيره بوارين گذشتيم تا به خط مقدم رسيديم در كليه مسيرتانكها ونفربرهاي زرهي سوخته شده دشمن به فراواني ديده مي شد واقعا گورستاني از ماشين جنگي دشمن بوجود آمده بود دشمن تلفات سنگيني را متحمل شده بود تاكنون 600تانك اومنهدم و200تانك سالم بدست رزمندگان اسلام افتاده بود 50هزار نفر تلفات 2552 اسير داده بود مو قعي كه به خط رسيديم نيروهاي پياده مشغول ساختن سنگر براي خودشان بودند.من به همراه احمدي واسكندري به ديدگاه دوم كه بنام داود بود رفتيم وبرادران طيب اقبالي و نيكخواه وزرنوخي را عوض كرديم تا به پشت خط بروند آقاي اقبالي دستش تركش خورده بود ، آنها خداحافظي كرده ورفتند دو ديدگاه به فاصله 100 متري يكديگر قرار داشتند خط به صورت دو كاسه بود كه نيروهاي پياده آن ، از استان گيلان سپاه سوم قدس بودند وادوات آن از لشكر5 نصر شامل خمپاره 60و120ودوشيكا و ميني كاتيوشا بود ما درنخلستانهاي شرق بصره قرار داشتيم در سمت راست ما جاده آسفالته شلمچه بصره واقع شده بود وروي آن چند تانك سوخته ويك ايفا (كاميون) سوخته حاوي مهمات وجود داشت .
در تصوير به همراه آقاي احمدي تانك سوخته ونخل هاي قطع شده را مي بينيد.
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.


ساعت 8 صبح كاررا شروع كرديم فاصله سنگر استراحت تا ديدگاه حدود 5 متر بود ما با دوقبضه خمپاره 120يكي به نام عارف ويكي به نام قدير ويك توپ 107 به نام جواد كار مي كرديم دوقبضه خمپاره 60هم كنارمان بود ، جاده آسفالته در سمت راست ما بعد از 200متر به سمت راست مي پيچيد وبعد وارد يك سه راهي مي شد كه يك راه آن به بصره وراه ديگر به سمت يك پاسگاه مي رفت اطراف ما پوشيده از نخل بود برادران تخريب نخل هاي 50 مترجلو و50متر ازسمت راست ما را با مواد منفجره قطع كرده بودند تا ديد داشته باشيم در 200متري سمت راست ما چند خانه گلي وجود داشت همچنين در جلو ما در فاصله 150 متري چند خانه گلي ديگروجود داشت . در 50متري سنگر ما يك كانال وجود داشت كه از يك طرف تا 20متري خاكريز واز طرف ديگر تا 200متري ما امتداد داشت يعني كانال به صورت مورب احداث شده بود.
در جاده جلو ما خودروهاي دشمن تردد زيادي داشتند با يكي از قبضه ها ثبتي خوبي روي همان سه راهي داشتيم خمپاره هاي 60 را هم روي جاده روانه كرده بوديم امروز تا شب 5 دستگاه خودر دشمن را درهمين سه راهي به آتش كشيديم يكي از خودرها ايفايي بود كه پر از مهمات بود وتا ساعت ها در آتش مي سوخت يك ايفاي ديگر پر از سرباز بود كه به محض اصابت گلوله خمپاره ما به ايفا ، خودرو منحرف شد ونيروهايش خودشان را به پايين اندختند كه نيروهاي پياده آنهارا به رگبار بستند. همچنين دو بار هلكوپترهاي دشمن در هوا ظاهر شدند كه بار اول 8 فروند از آسمان بصره به سمت ما نزديك شدند وتا پتروشيمي عراق پيش رفتند وراكت هاي خود را ريختندوبرگشتند قبضه هاي دوشيكا بطرفشان آتش گشودند وبعضي با آرپي جي بطرفشان نشانه رفتند . نوبت دوم عصر بود كه آمدند ولي اين بار از فاصله دور توسط توپ شليك مي كردند من با دوربين يكي از آنهارا تعقيب مي كردم 36 گلوله به صورت دوتايي پرتاب كرد اين بار هلبكوپترها يكي يكي آمدند .يعني يكي از فاصله دور موشكهايش را پزتاب مي كرد ومي رفت وبلافاصله يكي ديگر از راه مي رسيد . منطقه را دود وآتش فراگرفته بود قبضه هاي دوشيكا با اجراي آتش شديد اجازه نزديك شدنشان را نمي دادند .
ظهر يك هواپيماي شاسايي بدون سرنشين ايران وارد آسمان منطقه شد وچند دور روي مواضع عراق زد وفيلم وعكس تهيه كرد و برگشت.
ساعت 4 بعد از ظهر 5 نفر عراقي بصورت كمر خم وبدون اسلحه به حالت ستون يك از ميان نخل ها بطرف ما مي آمدند كسي به سويشان تير اندازي نمي كرد عده اي روي خاكريز آمده رو به آنان تئل تئل ( بيا )مي كردند عراقي ها هم يواش وبا احتياط جلو مي آمدند وقتي حدود 50 متري ما رسيدند مثل اينكه ترسيده باشند بلافاصله برگشتند وبا سرعت بطرف خانه هاي گلي رفتند بچه ها هم بطرفشان رگبار بستند من هم خمپاره 60 را بطرفشان روانه كردم . نزديكي غروب بود كه برادر احمدي از ديدگاه مرا صدازد وگفت بيا ببين چكار مي كنندرفتم ديدگاه بلي در حدود 20متري ما يك نفر داشت از داخل گودالي خاك بيرون مي ريخت با خود گفتم عجب احمقي است آمده جلو ما و دارد سنگر كمين درست مي كند به فرمانده گروهان پياده اطلاع دادم ، دو نفر را فرستاد آنان به صورت سينه خيز رفتند جلو وهركدام دونارنجك به داخل گودال انداختند بعد هم چند نارنجك تفنگي شليك نمودند ماهم داخل كانال را با خمپاره 60 هدف قرارداديم . بعد از نماز مغرب شام كه قورمه بود داشتيم صرف مي كرديم كه برادر آقامحمدي ناله زنان وارد شد گفتم چي شده ؟ گفت تركش خوردم چراغ قوه را روشن كرديم تركش به پهلويش خورده بود آقاي محمدي مقدم داخل ديدگاه باند روي زخمش گذاشته بود خون زيادي رفته بود آقاي اسكندري يك باند ديگر روي آن گذاشت وبست درخواست آمبولانس كرديم آمبولانس ازراه رسيد ونامبرده را بردند .شب يك ديدبان توپخانه كمكي فرستادند من با ايشان داخل ديدگاه بوديم همكارم داخل ديدگاه نشسته بود وبيسيم بدستش من هم سر پا ايستاده ومنطقه را زير نظر داشتم گلوله اي جلو سنگر منفجر شد (معمولا گلوله هاي توپخانه و خمپاره ويا تانك و... وقتي نزديك مي شوند زوزه مي كشند واز طريق نوع صداي آن مي توان تشخيص داد كه حدودا در چه فاصله اي به زمين مي خورد ولذا مي توان سنگر گرفت واگر هم درحال عبور باشد وبه قول بجه ها پروازي باشد كه نياز به دراز كشيدن ويا گرفتن سنگر نيست ولي گلوله خمپاره 60 چون برد كمي دارد واز فاصله نزديك شليك مي شود بدون صدا مي باشد وبقول بچه ها خيلي نامرد است چون بدون هيچ صدايي به هدف مي خورد ومنفجر مي شود ) وتركش كوچكي به صورتم خورد دستم را گذاشتم روش خون جاري شده بود رفتم داخل سنگر استراحت ، آقاي اسكندري باند آورد گذاشتم روش . دراينجا اگرچه كار مشكل بود ولي از نظر غذا خوب مي رسيدند طوريكه صبح براي هرسنگر يك كلمن چاي شيرين همراه با يسكويت وظهر چلوكباب كوبيده با نوشابه وپرتقال وشب هم قورمه با پرتقال .آب خوردن هم از بطري هاي آب معدني آوردند .شب تا ساعت 12 آقاي احمدي پشت بيسيم بود واز 12 به بعد من رفتم هر چند دقيقه يك بار تقاضاي گلوله مي كردم وهمان نقاط ثبتي را مي كوبيديم.
روز چهارشنبه 15/11/65 صبح تصميم گرفتيم سنگر استراحت را بزرگتر كنيم چون سنگر بقدري كوچك بود كه سه نفر به سختي مي توانست در آن بنشيند بدين منظور همراه برادر اسكندري 3عدد چهارچوب فلزي پهن كه به آن مشينتون مي گفتند آورديم تابه سنگرمان كه از6 مشينتون تشكيل شده بود اضافه كنيم كار را شروع كرديم
آقاي احمدي داخل ديدگاه بود وبا قبضه ها كار مي كرد به اتفاق آقاي اسكندري كار را شروع كرديم ابتدا خاكهاي جلو سنگر وكيسه هاي خاك را بر داشتيم در همين اثنا سروكله آقاي وحيد توكلي پيدا شد كه با آقاي كريمي دانشجوي الهيات مشهد اهل شيراز با موتور آمدند آقاي كريمي به جاي آقاي آقا محمدي كه شب قبل به بيمارستان اعزام شد آمده بود تا نزديكي هاي ظهر كار كرديم تا اينكه سنگر روبراه شد برعكس امروز چاي نياورده بودند ماهم حسابي هوس چاي كرده بوديم سنگر كه درست شد دوربين را برداشتم وهمراه برادران چند عكس يادگاري گرفتيم

در تصوير مي بينيد (جلو سنگر استراحت ايستاده به ترتيب آقاي اسكندري ،خودم ، آقايان محمدي مقدم ، مرويان ، احمدي )
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.



RE: ادامه جبهه 65 (3) - yousofrafati - 04-17-2013 10:57 PM

با سلام به همه دوستان : در خواست نموده اند كه نمي توانيم از طريق لينك عكس هارا مشاهده كنيم لذا بنا به در خواست اين عزيزان خود عكس ها را اينجا ميذارم .
دژ خرمشهر آقاي كربلاي يعقوب نوروزي به همراه تعدادي از رزمنده ها بهمن 65

[تصویر: 1366226686281.jpg]

موقعيت شهيد غلامي اهواز :به همراه آقايان عليرضا رجبي وسيدحسين طالبيان
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.


[تصویر: 1366227099781.jpg]

جلو دكل ديد باني روي پل شناور طنابي كه مشاهده مي شود همان طنابي است كه با توسط پل به دستشويي مي رفتيم .[تصویر: 1366227380621.jpg]

جزيره مجنون جلو سنگر ديدباني
[تصویر: 1366228037061.jpg]

نمايي از جزيره مجنون
[تصویر: 1366228266561.jpg]

شرق بصره كربلاي 5 كنار جاده خرمشهر بصره به همراه برادر احمدي
[تصویر: 1366228489491.jpg]

(جلو سنگر استراحت ايستاده به ترتيب آقاي اسكندري ،خودم ، آقايان محمدي مقدم ، مرويان ، احمدي )

دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.


[تصویر: 1366228751081.jpg]


RE: ادامه جبهه 65 (3) - yousofrafati - 04-18-2013 08:50 PM

پشت دوشيكا رفتم ودوربين را به آقاي احمدي دادم تا عكسي يادگاري بگيرد درهمين اثنا در فاصله 100متري مقابل ما ، ميان نخلها 7 ،8 نفر عراقي را ديدم كه در حال عبور بودند داد زدم دوشيكا چي بياومقابل را بزن فورا دوشيكا را گرفت وبطرف عراقي ها آتش گشود بچه هاي ديگر هم بطرفشان رگبار بستند من كه كنار دوشيكا بودم ، پوكه هاش كه به من مي خورد هيچي كه صدايش هم داشت پرده گوشم را پاره مي كرد گفتم بابا صبر كن من رد شم . در اثر تير اندازي عراقي ها لت وپار شدند .
[تصویر: 1366305035261.jpg]

آقاي كريمي آمد به ديدگاه ما لذا يك نفر به جاي برادر آقامحمدي بايد به سنگر ديگر مي رفت من وسايلم را برداشتم ورفتم به ديدگاه اولي كه سعيد نام داشت و آقاي محمدي مقدم ومرويان در آن ديدگاه بودند ديدگاه سعيد روي سنگر استراحت قرار داشت ولي ديد خوبي نسبت به سمت راست نداشت چون يك تانك عراقي سوخته روي جاده وجود داشت ولاجرم يك نفر هميشه بايد در اين ديدگاه مي بود ويك نفر در ديدگاه فرعي كه ديدبهتري داشت
[تصویر: 1366305386281.jpg]

سنگر ديدگاه به همراه برادران احمدي ومرويان

امروز چندين بار هليكوپترهاي عراقي ظاهر شدند واز فاصله دور موشكهايشان را شليك كردند ومنطقه را غرق دود وگرد وخاك نمودند .اول شب نماز را خواندم وبعد از صرف شام به ديدگاه رفتم از قبضه 107 درخواست گلوله كردم گلوله اولي كه منفجر شد تعدادي از نيروهاي عراقي حدود 10، 15 نفري ازنقطه انفجاربلند شدند وبه طرف چپ شروع به دويدن كردند من بلافاصله با اسلحه كلاش خود بطرفشان رگبار بستم گلوله هاي ميني كاتيوشا هم درهمان مسير دويدن سربازها فرود مي آمدند گلوله سوم روي يك انبار مهمات فرود آمد صداي شديد انفجار انبارمهمات آقايان مرويان ومحمدي مقدم راهم به ديدگاه كشاند . گفتند عجب آتش بازي اي راه انداخته اي . انبار مهمات تا ساعتها مي سوخت درحال درخواست گلوله بوديم وبه ثبتي ها روي سه راهي ومقر تانكها ادامه دادييم درحاليكه آقاي مرويان پشت بيسيم نشسته بود ومن وآقاي محمدي مقدم ايستاده محل انفجار گلوله ها را چشمم مي كرديم كه يك گلوله پشت سرما فرود آمد وقبل از اينكه من داخل سنگر پناه بگيرم سوزش شديدي در لبم احساس كردم فوري نشستم ودستم را رويش گذاشتم خون جاري شده بود .گفتند چي شده ؟ گفتم چيزي نيست رفتم سنگر استراحت اولي كه در حدود 100 متري ديدگاه ما بود آقاي اسكندري وقتي مرا ديد فوري باند آورد گذاشتم روي ان وبعد رفتم ديدگاه ، آقاي مرويان گفت آمبولانس وجود دارد برو عقب گفتم نه چيزي نيست مي خواهم امشب نگهباني بدهم چند نفر از برادران نيروهاي پياده زخمي شدند توسط آمبولانس به عقب رفتند . بعد از نيم ساعت رفتم داخل سنگر تا استراحت كنم كه بعد براي نگهباني آماده شوم خون بند آمده بود ولي پر بادشده بود . رفتم داخل ، سنگر پر از نيرو بود برادران تخريب آمده بودند وقصد انفجار قسمتي از جاده مقابل ما را داشتند تا بريدگي ايجاد كنند . من هم نشستم برادران تخريب نقشه عمليات را بررسي مي كردند . قرار شد ابتدا يك نفر معبرباز كن برود ومين هايي را كه كار گذاشته بود را بردارد ومعبري براي عبور باز نمايد بعد گروه انفجارهمراه با چهار نفر تامين ويك تير بارچي عمليات را انجام دهند . نيروهاي تامين آماده شدند تير بارچي هم آمد به نگهبانها وديدبانها اطلاع داده شد مواظب باشند . گروه معبر بازكن رفت وبعداز مدتي برگشتند بلافاصله گروه انفجار همراه با تامين ها رفتند تيربارچي را مستقر كردند هر يك از نيروهاي تامين را در جاي بخصوصي قرار دادند در حين كار گزاري مواد منفجره كمين هاي عراقي متوجه حضورشان مي شوند وبطرفشان رگبار مي بندند مسئول تيم مي گفت بطرفشان نارنجك پرتاب كردم در اين درگيري دونفر از گروه انفجار زخمي مي شوند وقتي آنهارا به عقب آوردند يكنفرشان گلوله ازكلاه آهني عبور كرده وارد پيشاني اش شده بود ديگري به ناحيه قفسه سينه خورده بود آنهارا بلافاصله با آمبولانس بردند عقب ، تير بارچي بعد از درگيري متوجه مي شود چهار نفر عراقي يك مجروح را كشان كشان بطرفش مي آورند به مسئولش گزارش مي دهد چكار كنم دستور تير اندازي مي دهد اوهم با رگبار چهار عراقي را درو مي كند با بيسيم تماس گرفتند دو نفر از گروه مجروح شده و توسط آمبولانس به عقب برگشتند چند لحظه بعد از طريق بيسيم اعلام نمودند برادري كه تير به قفسه سينه اش خورده بين راه تمام كرده يكي از اعضاي تيم مي گفت وقتي كه اورا به عقب مي آورديم همه اش مي گفت : شكرا للله
شكراللله بعد از اعزام مجروحان تيم انفجار مجددا رفت ومواد را كار گذاشت وجاده را منفجر كردند وبه سلامت برگشتند وتيم مين گذار هم رفت ومعبررا مين گذاري نمود اين عمليات تا ساعت 2 بامداد طول كشيد وما هم تا آنموقع بيدار بوديم ساعت 2 برادران تخريب رفتند وآقاي مرويان هم از ديدگاه آمد وبا هم خوابيديم ساعت 4 صبح بيدار شدم ورفتم داخل ديدگاه وبرادر محمدي مقدم رفت براي استراحت . ساعت حدود5 صبح تانكهاي دشمن سروصداي زيادي راه انداختند فرمانده گروهان پياده آمد پيش من وگفت : مثل اينكه دشمن قصد پاتك دارد وتانكها دارند نزديك مي شوند .گفتم هيچ غلطي نمي تواند بكند اينها همه اش مانور است الكي تانكهايشان را روشن كرده در جاي خودشان دور مي زنند (بيشتر براي بالا بردن روحيه اش اين حرف رازدم ) گفت : نه به من گفته اند احتمال زياد است از طرف راست به ما حمله كنند . گفتم نگران نباشيد الان قبضه هارا رديف مي كنم تا روي تانكها آتش بريزند از قبضه هاي 120و107 تقاضاي آتش كردم موقعيت ما طوري بود كه اگر عراق از طرف راست حمله اي را آغاز مي كرد مي توانست ما را قيچي كند اما از آنجا كه در عمليات ضربه سنگيني خورده بود وادوات جنگي ريادي را از دست داده وماشين جنگي اش نابود شده بود قادر به اين كار نبود قبضه هاي ما روي دشمن آتش مي ريخت دشمن هم به شدت آتش خود افزود سروصداي حركت تانكها وآتش همزمانشان وهمچنين آتش گلوله هاي كاتيوشاي دشمن سروصداي زيادي راه انداخته بودبطوريكه آقاي مرويان از خواب پريده بود وآمد به ديدگاه گفت چي شده ؟ گفتم : چيزي نيست آتش بازي شدت گرفته .گفت: فكر كردم عراق پاتك زده كه اين همه گلوله مي ريزد ، دشمن تانكها را رديف كرده وهمه آنها همزمان شليك مي كردند يك خط آتش عجيب وطولاني بوجود آورده بود كاتيوشا هم هر بار چهل تا خالي مي كرد قبضه هاي ما پاسخ مي دادند ديدگاه داود هم قبضه هايش را بكار گرفته بود آنقدر گلوله روي سرشان ريختيم كه مجبور شدند كوتاه بيايند آتش كم شد هوا داشت روشن مي شد به برادر مرويان گفتم مي روم نماز بخوانم از ديدگاه آمدم پايين بطري آب را برداشتم تا دستها وصورتم راكه آغشته به خون بود بشويم در حال بيون آمدن از سنگربودم كه گلوله اي آمدومنفجر شد بلند شدم گلوله بعدي آمد در راه رو سنگر دراز كشيدم پشت سر آن گلوله سوم كه كمي دورتر منفجر شد خاكهايي كه رويم ريخته بود را كنارزدم تركشي نخورده بودم ولي جلو سنگر كناري دونفر از نيروهاي پياده روي زمين غلط مي خوردندونال مي زدند رفتم كنارش از بچه هاي دوشيكا بود از ناحيه باسن مجروح شده بود وبه شدت خون مي ريخت دوستانش ماتم گرفته بودند گفتم چرا زخمش را نمي بنديد گفتند نمي توانيم فورا باند برداشتم چند گاز روي زخمش گذاشتم وبستم زخم نفر ديگر را دوستانش بسته بودندآقاي فريد محمدي هم دنبال آمبولانس رفته بود آمبولانس آمد ومجروحان را برد . دستهايم را شستم ووضوي جبيره گرفتم ونمازم را خواندم داخل سنگر آينه را برداشتم باند را باز كردم ببينم صورتم چي شده لبم سوراخ شده لثه ام را زخمي كرده بودداخل سوراخ پر از گل بود فشار دادم واز طرف داخل گل هارا با فشار وچوب كبريت بيرون آوردم يك باند رويش گذاشتم ومقداري بيسكويت خوردم وداخل سنگر دراز كشيدم خوابم برده بود بعد از مدتي آقاي محمدي مرا بيدار كرد وگفت برايت شير آورده ام بلند شو وبخور گفتم : ممنون صبحانه خورده ام .تا ساعت 9 خوابيدم از خواب بر خاستم رفتم ديدگاه ، هليكوپترهاي دشمن طبق معمول آمدند گلوله هاي خودرا ريختند ومنطقه را پر از دود وگرد وخاك كردند ورفتند.منطقه تقريبا آرام شده بود نهار كوبيده با پرتقال بود بعد از ظهر در ديدگاه بودم كه آقاي وحيد توكلي آمد وگفت باز كه تركش خوردي .گفتم چيزي نيست .گفت: وسايلت را برداركه مي خواهيم برويم ، گفتم وحيد تا فردا كه تيم ديگر بيايد اينجا هستم تا همگي با هم برويم گفت : نه زخمهايت عفونت مي كند آماده شوكه برويم .حدود ساعت 4بعد از ظهر بود كه از برادران خدا حافظي كرده همراه وحيد با موتور به عقب برگشتيم دربين راه نرسيده به شهرك الدوئيجي عراق دشمن به شدت با توپخانه وكاتيوشا جاده را مي كوبيد ولي خوشبختانه گلوله اي به ما اصابت نكرد رفتيم به محل استقرار قبضه ها خدا قوتي داديم واز آنجا به تطبيق آتش وبعد هم روانه دژ خرمشهر شديم در اتاق ديدباني برادران دوره قرائت قرآن تشكيل داده بودند ومشغول قرائت . برادران محمد كلاهي و حيدريان از دانشجويان دانشگاه رضوي وبرادر مازندراني از جهادخراسان وقبولي از مشهد از نيروهاي درخواستي تازه آمده بودند . نيروهاي درخواستي كساني بودند كه وقتيكه ماموريتشان تمام مي شد ومي خواستند به شهرشان برگردند آدرس وشماره تلفنشان را به واحدشان مي دادند كه هر وقت به آنان نياز بود تلفني اطلاع دهند تا خودشان را به واحد مربوطه برسانند.
شب جمعه نماز جماعت به امامت برادر حيدريان برگزار شد وبعد هم دعاي كميل قرائت شد عصر جمعه با اتوبوس به حميديه برگشتم .
روز شنبه مرخصي گرفتم رفتم اهواز آقاي رجبعلي يوسفي در محل كارش بود حال واحوال كردم گفت : سپاهيان حضرت محمد (ص) راترخيص مي كنند وكارتهاي ما را هم گرفته اند تا ترخيص شويم از من خواست كه ترخيصي بگيرم تا با هم برگرديم . گفتم نيروهاي ديدباني خيلي كم شده اند تا رسيدن سپاه حضرت مهدي (عج) هستم وبعد انشاء الله مي آيم. بعد رفتم به ديدن آقاي تفكري او هم مرخصي گرفته بود تا برود به رهن . پاكت نامه از آقاي تفكري گرفتم .پيش آقاي يوسفي برگشتم ونامه اي نوشتم تا آقاي يوسفي دست خالي نرود . نهار را همراه آقاي يوسفي در صلواتي لشكر 92 زرهي صرف كرديم صلواتي شامل يك سالن بزرگ بود كه ميزهاي نهارخوري درآن به صورت مرتب چيده شده بود ورزمنده ها با صف هاي منظم وارد شده غذاي خود را گرفته وصرف مي نمودند .آقاي تفكري عصر راهي گنابادشد با آقاي يوسفي تا نزديكي هاي غروب بودم بعد هم خداحافظي كرده به حميديه برگشتم . روز بعد خبررسيد كه برادران حيدريان وصادق منش مجروح شده اند وقتي كه به دژ رسيديم گفتند كه برادر حيدريان در اورژانس به شهادت رسيده وبرادرصادق منش به شدت مجروح است. بعد از دو روز اوضاع خط آرامتر شد واز شدت درگيري ها كاسته شد وچون عراق متوجه شد كه توان حمله را ندارد واز طرفي نيروهاي سپاه حضرت مهدي (عج) وارد جبهه شدند به همين خاطر به من پيشنهاد ترخيصي دادند . گفتم چند روز ديگر هستم تا وضعيت بهتر شود .لذا به من گفتند پس شما به جزيره مجنون برو .
روز چهارشنبه از برادران خداحافظي كردم وهمراه چند تن به حميديه برگشتيم . پنجشنبه صبح عازم جزيره مجنون شدم خبرشهادت برادر حسين صفري پاسدار رسمي از خانيك فردوس را آوردند برادر صفري حدود 20 روز قبل به مرخصي رفته بود وهمسرش را عقد نموده و سر خدمتش برگشته بود . در سنگر ديدگاه خط مقدم محراب بوده كه گلوله توپ روي سنگر فرود آمده ودرجا به شهادت رسيده بود خداوند او وهمه شهدا را رحمت نمايد . حال من آمده بودم تا جاي ايشان را پركنم . لذا با موتور تا ديدگاه قائم واز آنجا هم با قايق ، شبانه زير آتش گلوله دشمن كه به شدت تير اندازي مي كردند به سلامت وارد محراب شدم سنگر استراحت فرقي نكرده بود ولي سنگر ديدگاه ويران شده بود كه برادران در كنار آن سنگر ديگري احداث كرده بودند .شب ها توسط قايق گوني هاي پر خاك مي آوردند وكنار خاكريز مي گذاشتند هر سنگري كه خراب مي شد ويا بر اثر گلوله هاي تانك ديواره سنگرها نازك مي شد وخاكها ي آن داخل آب جزيره مي ريخت بچه ها از اين گوني ها براي ترميم ويا احداث سنگر جديد استفاده مي كردند در مدت 3 روزي كه در اين ديگاه بودم اتفاق خاصي نيفتاد فقط مثل هميشه گلوله هاي توپ وخمپاره وتانك وتير بارها بين دوطرف رد وبدل مي شدند بعد از سه روز نيروهاي جديد آمدند وما به عقب برگشتيم .
روز 27/12/65 ترخيصي ام را گرفتم واز برادران خداحافظي كرده وبه مقصد ولايت از پادگان ثامن الائمه حميديه خارج شدم.


RE: ادامه جبهه 65 (3) - حسین محمدپور - 04-18-2013 10:04 PM

سلام، ادامه داره يا تموم شد آقاي رفعتي؟
ميگم شما كه عكساشم دارين اين خاطرات رو تبديل به كتابش كنين...چون حالت داستاني هم داره كتاب خوبي ميشه... .
من كه خوندم جالب بود ممنون .


RE: ادامه جبهه 65 (3) - yousofrafati - 04-20-2013 08:02 AM

(04-18-2013 10:04 PM)حسین محمدپور نوشته شده توسط: دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
سلام، ادامه داره يا تموم شد آقاي رفعتي؟
ميگم شما كه عكساشم دارين اين خاطرات رو تبديل به كتابش كنين...چون حالت داستاني هم داره كتاب خوبي ميشه... .
من كه خوندم جالب بود ممنون .

سلام حسین آقا با پوزش تا همینجا نوشته بودم وخاطرات 65 به اتمام رسید شما لطف دارید در مورد کتاب هم بی خیال شوید.


RE: ادامه جبهه 65 (3) - محمدفيضي - 04-15-2015 08:15 PM

(04-18-2013 10:04 PM)حسین محمدپور نوشته شده توسط: دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
سلام، ادامه داره يا تموم شد آقاي رفعتي؟
ميگم شما كه عكساشم دارين اين خاطرات رو تبديل به كتابش كنين...چون حالت داستاني هم داره كتاب خوبي ميشه... .
من كه خوندم جالب بود ممنون .



RE: ادامه جبهه 65 (3) - فرید محمدی مقدم - 02-28-2016 04:00 PM

سلام علیکم از آقای رفعتی به سبب نقل خاطره زیبای کاسه کربلای 5 و عکس آن دوران تشکر میکنم. و دوست دارم تماسی با ایشان داشته باشم آدرس جیمیل: shahidamin1365@gmail.com