انجمن گفتگوی روستای روچی

نسخه کامل: خاطرات جبهه درسال 65
شما در حال مشاهده نسخه ساده می باشید. نمایش نسخه کامل با قالب بندی و فرمت مناسب.
بسم رب الشهداء والصديقين
با ياد ونام خدا ودرود بي پايان بر شهداء عزيز وگرانقدر
با سلام : در پي اظهار محبت دوستان به اين حقير ودرخواست نگارش خاطراتي ازجبهه برآن شدم كه دفترچه خاطرات اعزام درسال 1365 راگشوده ويادي نمايم از آن دوران وشهدا و جاويدالاثرهاي جبهه وجنگ.
آري براي سومين بار كه عازم مي شدم تصميم گرفتم خاطرات جبهه را به صورت روزنگار بنگارم . اگر دوستان حوصله به خرج دهند ومطالب را دنبال كنند فكر مي كنم به خواندنش مي ارزد البته براي خودم خيلي جالب بود كه بعد از 26 سال اين خاطرات را مروركرده ويادي از همرزمان جبهه وجنگ
نمودم جهت شادي روح شهداي گرانقدر صلوات .
مطالب زير برگرفته از دفتر خاطرات سال 65 بدون هيچ تغيير مي باشد.
اعزام:
آذرماه1365 درپي اعلان بسيج عمومي از تمامي مردم ايران براي حضور درجبهه تحت عنوان سپاه حضرت محمد (ص) آماده اعزام شدم به آقاي رجبعلي يوسفي اطلاع دادم ايشان هم اعلام آمادگي نمودند ايندفعه برخلاف مراحل قبلي به همسرم روز قبل اطلاع دادم ( درمرحله دوم درسال 63 بدون اطلاع رفته بودم همسرم باخبر شده بود همراه فرزند 5ماهه همان روزبه مشهد حركت كرد تامرا از مشهد برگرداند وقتي در راه آهن مشهد مرا پيدا كرد وآن جمعيت وبدرقه كنندگان را ديد پشيمان شد وهمانجا خداحافظي كرد.) شب قبل از اعزام ، پدر ومادرم وحسن قيصري وخواهرم وعلي رضايي به منزلمان براي شب نشيني آمدند . روزبعد صبح يكشنبه 65/9/9 لوازمم را آماده نمودم همسرم كه نتوانسته بود مرا منصرف نمايد با ناراحتي از منزل خارج شد. عفت راهي مدرسه شد عزت همراه مامان بزرگش راهي حمام شدند ( مادر بزرگ از زماني كه غلامحسين معصومي ازدواج مجدد نموده بود، با ما زندگي ميكرد.) عصمت 4ماهه روي زمين دراز كشيده بود پدرم وارد شد وقتي ديدمصمم به رفتن هستم با نگراني رفت بيرون هال ، از عصمت كوچولو خداحافظي كردم ازپدرم نيزخداحافظي نمودم ماشين آماده حركت بود رفتم بالا، آقاي يوسفي داخل ماشين بود .به طرف گناباد حركت كرديم ساعت 8:45 وارد گناباد شديم در ايستگاه زيرك پياده شديم آقاي يوسفي رفت از فرزندش رضا خداحافظي كند.من هم رفتم به خانه اجاره اي ام مقداري لوازم برداشتم واز محمدحسين رجبي كه جلو مغازه اش بود خداحافظي نمودم ويكراست به بسيج رفتم عده اي مشغول گرفتن لباس بودند تعدادي هم روز گذشته گرفته وملبس شده بودند تعداد زيادي از خانواده ها جمع شده بودند همراه آقاي يوسفي به اتاق پذيرش كه مسئولش آقاي عباسنيا بود رفتيم كارت شناسايي ام را گرفتم ولي به آقاي يوسفي گفتند چون سن شما بالاي 45 سال است ازاعزام شمامعذوريم .آقاي يوسفي قبلا 5باربه جبهه اعزام شده بود بالاخره آقاي طالبيان كه مسئول بسيج بود مشكل را حل نمود. لباس گرفتيم وساعت 10صبح از بسيج به صورت ستوني لباس پوشيده به صورت هماهنگ به طرف ميدان امام حركت كرديم عده زيادي آنجا جمع شده بودند سخنراني شروع شد آقايان حسين رجبي وعلي رضائئ ومحمد رضاحسين پور ورحمت رجبي هم آمده بودند بعد از سخنراني خداحافظي نموديم ساعت 12 از گناباد به طرف مشهد حركت كرديم در عمراني جهت نهار ونماز نگه داشتند از گناباد 107نفر اعزام شديم كه آقاي ابراهيمي فرمانده سپاه گناباد جزء اعزاميان بود. شب وارد مشهد شديم .
مشهد :
درمشهد وارد مسجد گوهر شاد شديم عده زيادي از شهرستان هاي ديگر آمد بودند نماز راخوانديم وبعد هم شام خورديم .ساعت 11 شد اعلام نمودند هركس مي خواهد جايي برود مي تواند برود ولي ساعت 5 اينجا باشد ساعت 5هم كه اذان صبح بود صرف نمي كرد برويم بيرون .لذا زيارت وبعد هم همانجا خوابيديم اذان صبح بيدارباش زذه شد نمازرا خواندم مي خواستم بروم بيرون واز برادروخواهرم يك سري بزنم همه درهارا بسته بودند وفقط يك در باز بود تاكساني كه شب قبل رفته بودن بيرون ، وارد مي شدند نگهبان اعلام نمود دستورداده اند هيچكس خارج نشود. بعد از صرف صبحانه با آقاي يوسفي رفتيم پيش عباس قيصري از اطلاعات صحن قدس كه درحال ساخت بود قيصري را صدازدند بعد از چند دقيقه اي آقاي قيصري آمد بعد حال واحوال گفت برويم به اتاق كار من . از چند پله پايين رفتيم در زيرزمين فضاي وسيعي ايجاد كرده بودند جهت آماده سازي قبرهاي 5طبقه .درسمت راست اتاقي وجود داشت وارد شديم يكعدد بخاري چوب سوز در وسط اتاق روشن بود وكنار آن صندلي وميزي وروي ميز كتاب بينوايان به چشم مي خورد به همراه چند دفتر تحويل و وصول اموال ، در دوطرف بخاري چند فرغون بطور عمودي پارك شده همراه وسايل بنايي ديگر، .آقاي قيصري مسئول انبار كارگاه بود چند دقيقه اي آنجا بوديم وبعد برگشتيم به محل تجمع ،.افراد درحال سازماندهي بودند ماهم رفتيم كنار همشهريها وسازماندهي شديم جلسه سخنراني مي خواست شروع شود من كه حوصله شنيدن حرفهاي تكراري را نداشتم برخاستم رفتم به اتاق كار آقاي قيصري تا اذان ظهر آنجا بودم بعد خداحافظي كردم وبه نيروها پيوستم بعد از نماز نهار خورديم وبلافاصله اعلام نمودند جهت رفتن آماده شويد ساكها را برداشتيم وبه صورت سازماندهي به طرف خيابان نواب صفوي (پايين خيابان )حركت كرديم از آنجا به طرف پنجراه به صورت ستون 2 به طرف خيابان 17 شهريورواز طريق خيابان دانش به طرف خيابان امام رضا حركت كرديم ورودي خيابان امام رضا(ع) به علت حركت نيروهاي شهرهاي ديگر بسته بود تمامي نيروها به صورت سازماني تحت تيپ وگردان وگروهان به طور منظم رژه مي رفتند جمعيت زيادي براي تماشا وبدرقه آمده بودند خيابان مملو از جمعيت بود دراين موقع از فرصت استفاده كردم واز باجه تلفن عمومي با برادرم تماس گرفتم وگفتم درخيابان تهران هستم وعازم جبهه مي باشم.گفت الان مي آيم .هواپيما داشت از هوا گل مي ريخت هليكوپتر مشغول فيلمبرداري بود بدرقه بي نظيري بود دوطرف خيابان ويك باند از جمعيت پوشيده شده بود يك باند جهت رژه باز بودخيابان امام رضا را از فاصله 100متري جايگاه قالي فرش كرده ورزمندگان ازروي آن عبور ميكردند نيروها بعد از رژه ازطريق حرم و چهاراه شهدا به طرف راه آهن حركت مي كردند در تمامي اين مسيردوطرف خيابان مملو از جمعيت مشايعت كننده بود دراول فلكه حضرت ، عليمرادقيصري مارا از بين جمعيت شناخت جلو آمد وحال واحوال كرد گفت از ساعت يك بعداز ظهر اينجا ايستاده ام كه شما را پيدا كنم الان ساعت 3 است . درمسير راه انواع شيريني انواع ميوه ها از قبيل پرتقال ،انار، سيب در بسته هاي منظم بسته بندي تقديم رزمندگان مي كردندگلاب مي پاشيدند اسپند دود مي كردند جانماز وتسبيح هديه مي كردند گوساله وشتر قرباني مي كردند . درطي مسير قاسم كيوانپوررا در چهارراه شهدا ديدم ،برادرم همراه با هادي دربلوار راه آهن ايستاده ومنتظر مابودند كه مارا شناخت وجلو آمد در بلوار راه آهن جمعيت موج مي زد آري سپاه يكصد هزارنفري حضرت محمد (ص)شكل گرفته بود.17هزارنفر رزمنده از استان منتظرحركت بودند سه ساعت دربلوارراه آهن نشستيم عباس قيصري هم با خانواده آمدند اتوبوسها يكي يكي پرمي شدند وحركت مي كردند تا اينكه نوبت ما شد از برادرم وعباس وخانواده شان خداحافظي كردم ساعت 9شب اتوبوس حركت كردداتوبوس ما شماره 254بود يعني بعد از253 اتوبوس . يازده قطار هم پر از نيرو شده بود .تعداد اتوبوس هارا 300 تا ذكر مي كردند..به علت ترافيك ما توانستيم ساعت 12:30 شب از مشهد خارج شويم شام داخل اتوبوس صرف شد در سمنان براي نماز صبح جلو مسجد توقف كردند چاي هم آماده بود . در نزديكي گرمسار دريكي ازروستاهاي كنار جاده جهت نهار ونماز نگه داشتند نهار كنسروبادمجان ويك قطعه نان بود در حين صرف نهار يكي از زنان روستا با يك كتري چاي وليوان آمد يكي از برادران چاي مي ريخت طولي نكشيد كه كتري چاي بعدي را آورد عده زيادي از اين چاي خوردند .با خودم گفتم صدام واربابانش با چنين ملتي مي جنگند .يك زن روستايي كه باگرمي از اين رزمندگان پذيرايي مي كند وحاصل دسترنج وقند كوپني اش رااين طوردر اختيار اين رزمنده ها قرار مي دهد اسلام راخوب شناخته . وميدانست اينان به خاطر اسلام ودفاع از اين خاك راهي شده اند. ساعت 8 شب وارد تهران شديم.
تهران :
درخيابان هاي تهران جمعيت در دوطرف خيابان ايستاده وبا دود كردن اسپند وصلوات وتكان دادن دست اظهار محبت مي نمودند از خيابانهاي زيادي گذشتيم تا به نمايشگاه بين المللي تهران رسيديم در آنجا پاركينگ اتوبوس ها مشخص شده بود اتاق خواب رانندگان جدا بود بعد از پياده شدن همگي از يك ورودي بعد از بازرسي كامل ، وارد منطقه استقرار نيرو ها شديم از تمامي استان ها آمده بودند فكر كنم هدف از جمع آوري تمامي نيروها در تهران نمايش قدرت نظامي وتضعيف نمودن روحيه دشمن بود با توجه به اينكه هفته ها صحبت از اعزام نيروي صد هزار نفري به جبهه تحت نام سپاهيان حضرت محمد (ص) بود .داخل نمايشگاه محل استقرار هر تيپ وگردان وگروهان مشخص شده بود. مارا به محل لشكر ويژه شهدا بردند وارد ساختماني شديم كه خيلي وسيع بود پتوهاي نو پهن شده ، نماز را خوانديم چاي آماده بود شام آوردند .صرف شد حمام هاي كانكسي 6 دوشه آماده كرده بودند دستشويي هاي پيش ساخته فراواني وجود داشت .شب را به نيمه رسانديم ساعت2:30 بيدار باش زدند هنوز 2/5 ساعت ديگر تا اذان صبح باقي بود رفتم چاي ريختم وصبحانه وبهتر بگم سحري آماده بود صرف كرديم منتظر شديم اذان پخش شد نماز خوانديم .اعلام شد هركس يك پتو با خودش بردارد آماده حركت شويم.سوار اتوبوس ها شديم هنوز هوا روشن نشده بود حركت كرديم گفتند استاديوم آزادي مي رويم اتوبوس ما مي خواست از اتوبان كرج برود راه را بسته بودند لذاازجاده قديم كرج رفتيم به ترافيك خورديم لذا ديرتر از بقيه شهرستانها رسيديم در استاديوم براي هر استان يك پاركينگ خاص در نظر گرفته بودند . تمامي اعزامي ها از همه استانها در استاديوم جمع شدند هر استان از در ورودي خاصي وارد استاديوم مي شدند ودرجايگاه از قبل تعيين شده مي نشستند محل استقرار نيروهاي خراسان روبروي جايگاه اصلي قرارداشت داخل استاديوم از جمعيت موج مي زد.سپاه يكصد هزارنفري حضرت محمد(ص) دراينجا جمع شده بودند با پرچم هاي رنگارنگ وسربند هاي مختلف .
عده اي كفن پوشيده بودند عده اي روحاني در يك قسمت قرارگرفته بودند تمامي راه پله (صندلي) ها پرشده بود داخل ميدان روي چمن از جمعيت موج مي زد آقاي رفسنجاني سخنراني نمود آقاي كويتي پور مداحي كرد آقاي خامنه اي رئيس جمهور ورئيس شوراي عالي دفاع سخنراني نمود هلكوپتر عكس وقيلم مي گرفت . به پاي چند كبوتر پارچه بسته بودنددرهوا پرواز مي كردند دو هواپيماي شكاري از صبح تا عصر بطور مداوم. بربالاي استاديوم واطراف در پرواز بودند جهت امنيت وعدم تعرض هواپيماهاي دشمن. بعد از سخنراني آقاي خامنه اي نوبت رژه رفتن گروهان ها از جلو جايگاه رسيد هر گرداني كه حركت مي كرد فكر ميكردي رودخانه اي درجريان است ..
براي مشاهده عكس در استاديم آزادي روي لينك زير كليك كنيد.
در اين تصوير من پرچم بدست وآقاي خانيكي از زيبد - اسكندري سقي -دهقان زيبد ونبي صابري شيرزاباد مشاهده مي شوند.
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.

هر لشكر ابتدا از استاديوم خارج مي شد بعد از ورودبه استاديوم پشت سرهم رژه ميرفتند ساعت 3بعداز ظهر نوبت رژه مارسيد روز سردي بود وانتظار كشيدن خيلي سخت .بالاخره بعد از رژه جهت سوار شدن اتوبوس ها حدود 2كيلومتر راه را پيموديم تا به پاركينگ اتوبوسهاي استان رسيديم .اما متاسفانه از اتوبوسهاي خراسان خبري نبود .ديگر استانها سوار مي شدند و مي رفتند اما ماحيران وسرگردان ونهار نخورده مانده بوديم عده اي آتش روشن كردند و اطراف آتش حلقه زدند عده اي دنبال اتوبوس مي گشتند .ماشين نهاركه مي آمد به علت شلوغي ونبود نظم نمي توانست غذا را كه ساندويچ بسته بندي شده كتلت بود را توزيع كند مقداري توزيع مي كرد وبعد گازشو مي گرفت ومي رفت وعده اي دنبال ماشين ، منظره تاسف باري بود. يك ماشين هم نوشابه وكيك توزيع مي نمود ساندويچ هاي زيادي زير پاها لگد مال شد عده زيادي بدون نهار ماندند. نزديكي هاي غروب بود كه اتوبوسها آمدند وعده اي را سوار مي كردند ما هم با هزار زحمت و مشقت سوار اتوبوسي شديم واز آن سرماكده نجات پيداكرديم.شب را در نمايشگاه خوابيديم ساعت 2:30 شب بيدار باش زدند من از فرصت استفاده كردم ورفتم يك دوش گرفتم وبعد از نماز وصرف صبحانه هوا كه روشن شد گشتي در نمايشگاه زدم ازساختمانهايي كه توجهم راجلب كرد ساختماني بود از دور شبيه يك ديك بخار بزرگ به نظر مي رسيد گرد ومدور بود وارد ساختمان شدم عده اي از رزمنگان درون آن درحال استراحت بودند ساختمان مربوط به نمايش كتاب بود ساختمان كفش ملي هم جالب بود در وسط محوطه نمايشگاه حوض بزرگي با فواره هاي مختلف وچراغهاي رنگي تزيين شده بود و يك پل روي حوض براي رفت وآمد از روي آن احداث كرده ومنظره جالب وتماشايي بوجود آورده بود . ساعت 11صبح اعلام شد وسايلمان را برداريم وبه ساختمان ديگري نقل مكان كرديم واز اين ساعت ما شديم جزء لشكر 5 نصر .ساعت12:30 سوار اتوبوس شديم به طرف راه آهن حركت كرديم در مسير شمال به جنوب تهران شهرباني وكميته انقلاب ، راههارا باز مي نمودند اتوبوسها همه پشت سرهم حركت مي كردند ما توانستيم بدون معطلي وبدون ايستادن سر چهارراه ها مسير را طي كنيم تا اينكه به راه آهن رسيديم عده اي نهار گرفته وصرف كرده بودند اما ما بدون نهار مانديم نوبت سوار شدن به قطار رسيد تعدادي از بچه هاي گناباد هم سوار شدند اعلام نمودند ظرفيت تكميل شده .بناچار سوار قطار بعدي شديم بعد از نيم ساعت ما را از قطار پياده كردند گفتند بايد بدلايل امنيتي با اتوبوس برويم چون منافقين به عراق اطلاع داده اند كه نيروها با قطار مي آيند واحتمال بمباران قطار توسط هواپيماهاي عراق زياد است .بناچار برگشتيم ورفتيم داخل سالن استاديوم راه آهن ، عده زيادي از نيروها آنجا بودندبعد از نماز وكلي انتظار ساعت 9 شام آوردند . گردانها يكي يكي سواراتوبوس مي شدند ساعت 12:20 شب نوبت به ما رسيد سوار شديم .
لینک مرجع